طلبگی، احساس خوشایند پروانگی

یادداشت های علمی یک طلبه

طلبگی، احساس خوشایند پروانگی

یادداشت های علمی یک طلبه

عباس ذوالقدری
سایت قبلی 2baleparvaz.ir
کانال تلگرامی قبلی menbardigital@

امام صادق علیه السلام فرمود: مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ دُعِیَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِیماً فَقِیلَ تَعَلَّمَ لِلَّهِ وَ عَمِلَ لِلَّهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ (الکافی، ج‏1، ص: 36) یعنی: هر که براى خدا علم را بیاموزد و به آن عمل کند و به دیگران بیاموزد در ملکوت آسمانها عظیمش خوانند و گویند: آموخت براى خدا، عمل کرد براى خدا، تعلیم داد براى خدا.

امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود: مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ (نهج البلاغه، حکمت 73)
یعنی: کسی که خود را رهبر و امام مردم قرار داد باید قبل از تعلیم دیگران به تعلیم خود پردازد و پیش از آنکه به زبان تربیت کند، به عمل تعلیم دهد. و آن که خود را تعلیم دهد و ادب کند، به تعلیم و تکریم سزاواراتر است از آن که دیگری را تعلیم دهد و ادب آموزد.

منوی بلاگ
شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۹ ق.ظ

دروس معرفت نفس - درس هشتم

در این درس پرسشى داریم و آن این که دوستان گرامی ام که افتخار در حضورشان را دارم بفرمایند: در این سراى هستى که هستیم آیا هر یک از ما برخى از این سرا هست یا نیست؟

ج- نمى‏ بینم کسى بگوید ما بیرون از این سراییم و از آن نیستیم، نه چنین است؟

هدف این است که هر کسى اعتراف دارد که او خود جزوى از این سرا است. آیا این اندیشه من درست است یا نادرست، شما دوستانم چه مى‏ فرمایید؟ من هر چه در این باره مى ‏اندیشم و نیروى بینش ام را داور خویش مى‏ گردانم مى‏ بینم ناروا نگفته ‏ام، و باز هم حساب مى‏ کنیم. به زبان دیگر آیا مى‏ توانیم بگوییم که این همه هستی ها همگى مانند یک پیکرند و هر یک از ما اندامى از این پیکر؟ دایره سخن را بازتر و گشاده‏ تر کنیم و بپرسیم که آیا تنها من و شما هر یک جزوى از این سراى هستى و اندامى از این پیکر است یا هر یک از دیگر هستی ها هم این چنین‏ اند؟

چنین مى‏ پندارم که باید روشن‏ تر سخن گفت و پرسش و کاوشى بیشتر پیش کشید: ما آنچه را مى‏ بینیم به ظاهر از یکدیگر گسیخته مى‏ بینیم. مثلا این فرد انسان یک موجود جداگانه است، و این زمین یک بودى على حده، و آن دریا یک هستى دیگر، و آن درخت همچنین و هوا همچنین، و هر یک از ماه و خورشید و ستارگان و دیگر چیزها همچنین. راستى این همه از یکدیگر در حقیقت گسیخته ‏اند یا با یکدیگر پیوسته و با همدیگر وابسته‏ اند.

اگر پشه ‏اى پیکر سهمگین پیل را بنگرد، گوید آن خرطوم پیل است و آن عاج او و آن سر اوست و آن دم او و آن چشم اوست و آن گوش او و آن دست اوست و آن پایش.

شاید پشه اندیشه کند که این اعضاى پیل از یکدیگر گسیخته ‏اند و هر یک جداى از دیگرى است و براى خود استقلال وجودى دارد، آیا پشه در این اندیشه، درست اندیشید یا نادرست؟

وانگهى درباره پیوستگى باز سخن به میان مى‏ آید که در یکجا پیوستگى اجزاى خانه با یکدیگر است که خشت و گل و سنگ و تیر و دیگر ابزار و وسایل به هیأتى کار گذاشته شده ‏اند که به صورت خانه ‏اى درآمدند، و در یکجا پیوستگى اعضاى یک شخص انسان و یا یک فرد حیوان و یا یک اصله درخت. آیا این پیوستگى اجزاى خانه با هم و پیوستگى اجزاى یک شخص انسان یک جور پیوستگى است و یا از یکدیگر فرق دارند که دو گونه پیوستگى است؟ تصدیق مى ‏فرمایید که دو گونه پیوستگى است، نه این است؟

به کاوش دیگر: پیوستگى اجزاى صنایع با پیوستگى اعضاى طبایع فرق دارند. باز در طبایع که کاوش کنیم اعضاى برخى از آنها را طورى وابسته به هم مى‏ بینیم چون اعضاى انسان و حیوان و نبات، و اجزاى برخى دیگر را طورى دیگر وابسته به هم مى‏ بینیم چون آب، که مرکب از جزوى هیدروژن (enegordyH) است و از جزوى دیگر به نام اکسیژن (enegyxO). اینک که درباره بودهاى به هم پیوسته تا اندازه ‏اى کاوش کردیم و دیدیم که برخى‏ ها چون پاره ‏هاى یک خانه و خیمه به هم پیوسته است، و برخى‏ ها مانند اندامهاى پیکر یک آدم و دیگرى بسان پاره‏ هاى یک درخت و برخى چون بخشهاى آخشیگ آب. درباره سراى هستى که ما خود بخشى از آنیم، چه باید گفت؟ آیا این همه هستی هاى بى‏ شمار را که مى‏ بینیم، از هم گسیخته ‏اند یا باهم پیوسته ‏اند؟

به بیان و زبان دیگر گوییم: همچنان که سیلى از بالاى کوهى سرازیر شد که درختى را از جایش برکند، و آن درخت در میان دو سنگى گیر کرد و همانند پلى میان آن دو سنگ بماند که آن دو سنگ و این تنه درخت از این روى با یکدیگر خواه ناخواه پیوستگى یافتند، باید بگوییم که پیوستگى این همه هستیها با یکدیگر بدین‏سان است یا هیچ پیوستگى در آنها نیست، یا پیوستگى به صورت دیگر دارند؟ اکنون ببینیم با هم پیوستگى دارند یا ندارند؟

آیا اگر هوا زمین را فرا نگرفته باشد زمین رستنى خواهد داشت؟ و اگر رستنى نباشد انسان یا جانورى در خشکى تواند بود؟ و یا اگر هوا نباشد- با چشم ‏پوشى از رستنی ها- انسان و جانوران صحرایى و دریایى مى ‏توانند به وجود آیند؟ و اگر هوا باشد و آب نباشد مى‏شود زمین آباد باشد و کسى در آن زیست کند؟ و اگر خاک نباشد ممکن است؟ و اگر خورشید نتابد، رستنى خواهیم داشت و کسى یا چیزى مى ‏تواند بروید و بالیدن گیرد؟

اگر ماه نباشد آیا چرخ زندگى وا نمى‏ ایستد؟ همانطور که پیدایش جزر و مدّ دریاها به ماه بستگى دارد شاید پرتو ماه، در نظام طبیعت زمین ما و زندگى در زمین ما بستگى داشته باشد، که اگر چهره ‏هاى گوناگون ماه از هلال تا بدر بلکه از محاق تا محاق نباشد باز نه گیاهى خواهد بود و نه انسانى و نه حیوانى و شاید جانورى دریایى و گوهرى کانى هم یافت نمى ‏شد و چشمه‏اى نمى ‏جوشید و هیچ چیزى نمى‏ بود.

و خود نور ماه مگر از خورشید نیست پس اگر خورشید نباشد نور ماه نیست.

همین سخن را آیا درباره ستارگان نیز مى‏ توان گفت یا نه؟ آیا کهکشان هم در اداره شدن این نظام سهمى دارد یا نه؟ یا برتر از این کهکشان و ستارگان هستی هاى دیگر هم در این سرا و تنظیم آن دستى دارند یا نه؟ آیا خود آنها از اجزاى همین سرایند یا نه؟ و بالاخره این سراى هستى پایان مى‏ یابد و یا نمى ‏یابد و سراى‏ بى ‏پایان است و خواه پایان داشته باشد و خواه بى‏ پایان باشد همه هستی ها با هم پیوستگى دارند یا ندارند؟

باز مى‏ پرسیم که مى ‏بینم یک دانه سیب شیرین است، و دانه دیگر ترش است، و دانه دیگر ترش و شیرین است، و دانه دیگر تلخ، و این چهار سیب از چهار درختند، و این هر چهار درخت در یک پاره زمین روییده ‏اند یا کاشته شده ‏اند و هر چهار آنها به ظاهر از یک خاک و یک آب و یک هوا، و از تابش تابنده‏ هایى چون مهر و ماه و ستارگان که بر همه یکسان تابیده ‏اند غذا گرفته ‏اند و بالیده ‏اند و میوه داده ‏اند. و مى‏ دانیم همچنان که میوه‏ هایشان گوناگون است برگها و رنگ شکوفه‏ ها و ریخت آن درختها نیز یکسان و یکنواخت نیستند و از یکدیگر در رنگ و بو و مزه و اندام تمیز دارند، تا این که مى ‏بینیم چوب درخت سیب تلخ از چوب درخت سیب شیرین سخت‏ تر است. باور دارید که هر آنچه در سیب شیرین به کار رفته است اگر در سیب تلخ نیز به کار مى ‏رفت دیگر سیب تلخ نداشتیم و هر دو سیب شیرین بودند؟ ناچار چیزهایى در آن سیب به کار رفته است که شیرین شد و چیزهایى دیگر در این سیب که ترش یا تلخ گردیده است. و همه آن چیزهایى که در این سیب ها به کار رفته است مى‏بایستى وجود داشته باشند؛ که عدم هیچ است و از هیچ چیزى به وجود نمى‏ آید و از نیست هست پدیدار نمى‏گردد و این هستی ها که در این سیب ها به کار رفته است همه از سراى هستى ‏اند که چون به فرض از هستى بگذریم نیستى است. بارى آنچه از او اثرى هویدا مى‏شود هستى است و دانستى که هستى است که منشأ همه آثار است. و چون یک دانه سیب به درخت پیوسته است و درخت آنگاه درخت مى‏شود که از هستى‏هاى بسیار ساخته و روییده شد و آنگاه درخت است و شکوفه و میوه مى‏ دهد که آخشیگهاى خاک و آب و هوا و پرتوها و هزاران چیزهاى دیگر که شماره آنها بلکه رسیدن و دست یافتن به آنها از ما ساخته نیست، در وى بکارند. پس مى ‏توانیم بگوییم که بود یک دانه سیب از همین سراى شگفت هستى ساخته شد و پرداخته شده کارکنان همین کارخانه بزرگ است. بنابراین همه رستنی ها نیز این چنین‏ اند، بلکه همه دریایى ‏ها و خشکی ها نیز به همین سرنوشت‏ اند.

ما مى‏ بینیم اگر تخم پرنده ‏اى زیر پر آن پرنده گرمى نگیرد، و یا از راه دیگر بدان اندازه و درجه، حرارت به او نرسد، جوجه از آن بیرون نمى ‏آید. گویند تخم باخه (لاک‏ پشت) از دو چشم باخه حرارت مى‏ گیرد تا بچه باخه از آن بدر مى‏ آید و در این باره به چیستان گفته‏ اند:

آسمان پشت و زمین پیکر             مرده را زنده مى‏ کند به نظر

 اگر گرمى خورشید و دیگر تابنده ‏ها و پرتو آنها نمى‏ بود، آیا حیوانات دریایى و خشکى مى‏ بودند؟ گویا بى‏ هیچ گونه دو دلى در پاسخ گفته مى‏ شود: نه. اگر نهالى را یا بوته ‏اى را از پرتو آفتاب باز بداریم کم کم پژمرده مى ‏گردد و از بالیدن و میوه دادن باز مى‏ ماند و کم کم خشک مى‏ شود و از پا مى ‏افتد. هر آینه باور دارید که اگر پرتو خورشیدى نباشد هیچ رستنى در روى زمین نمى‏ روید.

آیا با این همه آمیختگى و پیوستگى هستیها با یکدیگر و در کار بودن هر یک براى دیگرى مى‏ توان پنداشت که اینها از یکدیگر گسیخته ‏اند؟ چه مى‏ فرمایید؟

درباره پیوستگى اندامهاى پیکرتان با یکدیگر و در تار و پود هستى خودتان اندیشه کنید؛ نه این است که هیچ اندامى از دیگرى گسیخته نیست و نه این است که اگر یکى از رگهاى مویى در دستگاه گیرنده سر به نام مغز نباشد هرج و مرج شگفتى به انسان روى خواهد آورد؟ آیا به مثل پیوستگى اندامهاى پیکر شگرف هستى با یکدیگر به همین ‏گونه پیوستگى اندامهاى پیکر یک انسان است؟ که به قول شیخ شبسترى:

اگر یک ذره را برگیرى از جاى             خلل یابد همه عالم سراپاى‏

 و یا چون پیوستگى اجزاى دستگاههاى صنایع با یکدیگر است، یا نه این گونه است و نه آنگونه؟!

در پاسخ این پرسش سزاوار است که باریک‏ بینى و تیزهوشى به کار بریم و چنین شایسته مى ‏بینم که درسى دیگر باز در پیرامون همین پرسش پیش کشیم.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">