طلبگی، احساس خوشایند پروانگی

یادداشت های علمی یک طلبه

طلبگی، احساس خوشایند پروانگی

یادداشت های علمی یک طلبه

عباس ذوالقدری
سایت قبلی 2baleparvaz.ir
کانال تلگرامی قبلی menbardigital@

امام صادق علیه السلام فرمود: مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ دُعِیَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِیماً فَقِیلَ تَعَلَّمَ لِلَّهِ وَ عَمِلَ لِلَّهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ (الکافی، ج‏1، ص: 36) یعنی: هر که براى خدا علم را بیاموزد و به آن عمل کند و به دیگران بیاموزد در ملکوت آسمانها عظیمش خوانند و گویند: آموخت براى خدا، عمل کرد براى خدا، تعلیم داد براى خدا.

امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود: مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ (نهج البلاغه، حکمت 73)
یعنی: کسی که خود را رهبر و امام مردم قرار داد باید قبل از تعلیم دیگران به تعلیم خود پردازد و پیش از آنکه به زبان تربیت کند، به عمل تعلیم دهد. و آن که خود را تعلیم دهد و ادب کند، به تعلیم و تکریم سزاواراتر است از آن که دیگری را تعلیم دهد و ادب آموزد.

منوی بلاگ
جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۷ ق.ظ

دروس معرفت نفس - درس هفتم

وقتى چنین حالت أعنى خروج از عادت که در درس پیش گفته‏ ایم برایم پیش آمد، مدتى در وضعى عجیب بودم که نمى ‏توانم آن را به بیان قلم درآورم و به قول شیخ شبسترى در گلشن راز:

که وصف آن به گفت ‏وگو محال است             که صاحب حال داند کان چه حال است‏

 در آن حال به نوشتن جزوه ‏اى به نام «من کیستم» خویشتن را تسکین مى‏ دادم، اکنون پاره ‏اى از آن جزوه را به حضور شما بازگو مى‏ کنم:

من کیستم؟ من کجا بودم؟ من کجا هستم؟ من به کجا مى‏ روم؟ آیا کسى هست بگوید من کیستم؟

آیا همیشه در اینجا بودم، که نبودم؛ آیا همیشه در اینجا هستم، که نیستم؛ آیا به اختیار خودم آمدم، که نیامدم؛ آیا به اختیار خودم هستم، که نیستم؛ آیا به اختیار خودم مى‏ روم، که نمى‏ روم؛ از کجا آمدم و به کجا مى‏ روم؛ کیست این گره را بگشاید؟!

چرا گاهى شاد و گاهى ناشادم، از امرى خندان و از دیگرى گریانم؛ شادى چیست و اندوه چیست، خنده چیست و گریه چیست؟

مى‏ بینم، مى‏ شنوم، حرف مى‏ زنم، حفظ مى‏ کنم، یاد مى‏ گیرم، فراموش مى‏ شود، ضبط مى ‏شود، احساسات گوناگون دارم، ادراکات جور واجور دارم، مى‏ بویم، مى‏ جویم، مى ‏پویم، ردّ مى ‏کنم، طلب مى‏ کنم؛ اینها چیست چرا این حالات به من دست مى‏ دهد، از کجا مى‏ آید، و چرا مى‏ آید، کیست این معمّا را حلّ کند؟!

چرا خوابم مى‏ آید خواب چیست؟ تشنه مى‏ شوم آب مى‏ خواهم تشنگى چیست آب چیست؟ خواب مى‏ بینم خواب دیدن چیست؟ بیدار مى‏ شوم بیدارى چیست چرا بیدار مى‏ شوم چرا خوابم مى‏ آید نه آن از دست من است و نه این؟!

اکنون که دارم مى‏ نویسم به فکر فرو رفتم که من کیستم؟ این کیست که اینجا نشسته و مى‏ نویسد؟ نطفه بود و رشد کرد و بدین صورت درآمد. آن نطفه از کجا بود چرا به این صورت درآمد صورتى حیرت ‏آور در آن نطفه چه بود تا بدین جا رسید در چه کارخانه ‏اى صورتگرى شد و صورتگر چه کسى بود آیا موزون تر از این اندام و صورت مى‏ شد یا بهتر از این و زیباتر از این نمى ‏شد این نقشه از کیست و خود آن نقاش چیره ‏دست کیست وانگهى نقاشى را از کجا آموخته و چگونه بر آبى به نام نطفه این چنین صورتگرى کرد، آن هم صورت و نقشه ‏اى که اگر بنا و ساختمان آن، و غرفه ‏ها و طبقات اتاق هاى آن، و قوا و عمّال وى، و ساکنان در اتاق ها و غرفه هایش، و دستگاه گوارش و بینش، و طرح نقشه و پیاده شدن آن، و عروض احوال و اطوار و شؤون گوناگون آن شرح داده شود هزاران هزار و یکشب مى‏ شود ولى آن افسانه است و این حقیقت؟!

وانگهى تنها من نیستم، جز من این همه صورتهاى شگرف و نقشه‏ هاى بو العجب از جانداران دریایى و صحرایى و از رستنی ها و زمین و آسمان و ماه و خورشید و ستارگان و نظم و ترتیب حکم فرماى بر کشور وجود، و چهره زیبا و قد و قامت دلرباى پیکر هستى نیز هست که در هر یک آنها چه باید گفت و چه توان گفت و چه پرسش هایى بیش از پیش که در یک یک آنها پیش مى‏ آید و در مجموع آنها عنوان مى ‏توان کرد، حیرت اندر حیرت، حیرت اندر حیرت؟!

هر چه مى‏ بینم متحرک و حرکت مى‏ بینم، همه در حرکتند، زمین در حرکت، آسمان در حرکت، ماه و خورشید و ستارگان در حرکت، رستنی ها در حرکت، شاید آب و هوا و خاک و دیگر جمادات هم در حرکت باشند و من بی خبر از حرکت آنها، چرا همه در حرکتند، چرا؟ محرّک آنها کیست؟ آیا احتیاج به محرّک دارند یا خود به خود بدون محرّک در حرکتند؟ اگر محرّک داشته باشند آن محرّک کیست و چگونه موجودى است و تا چه قدر قدرت و استطاعت دارد که محرّک این همه موجودات عظیم‏ است؟! و خودش هم متحرک است یا نه، و اگر متحرک باشد محرّک مى‏خواهد یا نه و اگر بخواهد محرّک او چه کسى خواهد بود و همچنین سخن در آن محرّک پیش مى‏ آید و همچنین؟!

وانگهى این همه چرا در حرکتند اگر احتیاج نباشد حرکت نیست احتیاج این همه چیست آیا همه را یک حاجت است و یا داراى حاجت هاى گوناگونند و چون احتیاج است عجز و نقص است که به حرکت به دنبال کمال مى‏ روند و در پى رفع نقص خودند آیا این همه موجودات مشهود ما ناقص ‏اند و کامل نیستند چرا ناقص ‏اند کامل‏تر از آنها کیست و خود آن کمال چیست؟!

و چون به دنبال کمال مى‏روند ناچار ادراک عجز و نقص و احتیاج خود کرده ‏اند پس شعور دارند، توجّه دارند، قوّه درّاکه دارند، جان دارند، حقیقتى دارند که بدین فکر افتاده ‏اند.

کودکان به مدرسه مى ‏روند در حرکتند، خواهان علمند و به دنبال علم مى‏ روند، درختان رشد مى‏ کنند پس در حرکتند و به دنبال حقیقتى و کمالى رهسپارند، حیوانات همچنین، شاید جمادات هم این چنین باشند که سنگى در رحم کوه، کم کم گوهرى کانى گرانبها مى‏شود.

در حیاط خانه درخت بهى داریم در این سال میوه فراوان داد که شاخه‏ هاى آن چون خوشه‏ هاى انگور رو به زمین آوردند. این درخت بسیار مرا به خود جلب کرد وقتى کمر خمیده ‏اش را مشاهده مى‏ کردم و شاخه‏ هاى او را به سوى زمین فرو هشته دیدم گفتم اى درخت با من حرف بزن تا از کار تو آگاه شوم. سر تعظیم در مقابل چه کسى فرود آورده ‏اى؟ آیا به من مى‏ گویى که این خدمت من که میوه آوردم در طبق اخلاص نهادم در حضورت تقدیم داشتم چه کند بى‏ نوا همین دارد این کار من، تو چه کرده ‏اى و چه مى‏ کنى؟ من در راه خودم و به برنامه خودم رفتار می کنم به فصل معین برگ مى ‏دهم، میوه مى‏ دهم، داراى دین قویم و صراط مستقیم‏ ام که سر سوزنى از آن تجاوز نمى‏ کنم، تسلیم توام، خیانت نمى‏ کنم. این راه و روش من این رسم و آیین من‏، تو چه آیینى دارى؟ برنامه تو چیست؟ میوه درخت بود تو چیست هان حسنا چه می کنى و چه مى‏ گویى تو انسانى و من به، بهم تو بهى یا من بهم؟ گفتم: تو بهى.

و آیا اى به سر تعظیم در برابر دیگرى فرود آورده ‏اى و در حضور او چنین خاضع و خاشع و راکع و ساجدى و به طفیل این هدف و ایده ‏ات ما هم از تو سودى مى‏ بریم و به مثل از پرتو چراغ افروخته تو فروغى مى‏ گیریم؟

اى به چه مى ‏فرمایى؟ آن است یا این؟ یا هر دو؟ اگر اوّلى است من که به تو چیزى نگفتم بر تو تسلطى ندارم، کارى از من ساخته نیست. اگر گویمت باز مده آیا نمى‏ دهى؟ اگر گویمت کار نکن نمى‏ کنى؟ اگر گویمت چنین و چنان باش و نباش آیا در فرمان منى؟ دانم که نیست. پس برگو چه کسى به تو امر فرمود که چنین باش دست چه کسى بر تو و در تو چنین حکومت مى‏ کند و این برنامه متین را برایت تنظیم کرد و به تو دستور داد که خدمتگزار من باشى و خویشتن را فداى من کنى آن کیست بفرما آن کیست؟ با من حرف بزن که من حرفها دارم بارى لطفى بفرما که دردها دارم بها. تو بهى نه من. که تو آگهى نه من.

اى به، آیا مانند من دل پردرد دارى که چنین روى زرد آرى اگر دارى براى چه؟ تو چه مى‏ گویى و چه مى‏ خواهى اگر این است پس بیا سوته‏ دلان گرد هم آییم، اگر دومى است آن کیست که سر تعظیم در مقابلش فرود آورده ‏اى و شب و روز در رکوعى؟

اى بِه به زبان بى ‏زبانى             با من به سخن بیا زمانى‏

من آمده ‏ام کنارت اى به             پرسم ز تو و ز کارت اى به‏

دارم به سر تو با تو میلى             مجنون صفت از براى لیلى‏

از بوى خوش تو مست بوتم          وز روى خوشت به گفتگوتم‏

در باغ اگر قدم نهى تو             صد گونه شجر بو بهى تو

در میوه تو است اشتهایم             که ناسخ میرزا اشتهایم‏

بودى چو خورشت به خورشتى       بسحق در اطعمه نوشتى‏

فتواى من و حکیم سورى             تو زینت سفره اى سورى‏1

از طعم خوش تو و مربّات             عقل همه سوریان بود مات‏

اسماى شریفت و مجلّل             آبى و کوأن به و سفر جل‏

نازت بکشم که ناز دارى             در ذات خودت چه راز دارى‏

در حیرتم از نیاز و رازت             وین حالت طاعت و نمازت‏

اى به ز تو من سؤال چندى             دارم به سوال من نخندى‏

از بهر چه روى زرد دارى             گویا دل پر ز درد دارى‏

کان را که نهاد آتشین است             رخساره و رنگ او چنین است‏

از بهر چه قدّ تو خمیده است             وز بهر چه رنگ تو پریده است‏

آیا غم هجر یار دارى             یا با چک و سفته کار دارى‏

یا آن که شدى دچار زردى             آنسان که ندیده هیچ فردى‏

یا روز و شبت حرام شد خواب             چون عاشق بى‏ قرار بى‏تاب‏

یا آن که ز محنت زمانه             تب کرده ‏اى اى رفیق خانه‏

یا آن که به حال مستمندان             دل سوخته ‏اى و زار و نالان‏

یا هست خطا ز دیده من             اى میوه نو رسیده من‏

من غافلم از نهادت اى به             بر گو که چه اوفتادت اى به‏

 نزد درخت پرتقال رفتم و با او حرف ها به میان آوردم. سپس با درخت لیمو گفتگو کردم. چند بوته بادمجان در حیاط کاشته بود، در آنها مى‏ نگریستم. یک درخت از گیل ژاپونى داشت، در شاخه و برگ و گل او مات و خیره شدم که اینها در پى چیستند و در پى کیستند یا اینها کیستند و در پى چیستند؟ نمى‏ دانم چه بگویم چرا پیش اینها رفتم از اینها چه مى‏ خواهم آیا این حرفها که من با آنها دارم در واقع آنها با من ندارند از کجا شاید داشته باشند؟!

زمین را مى‏ نگرم ستارگان را مى‏ بینم بنى آدم را مشاهده مى‏ کنم، حیوانات جور واجور که به چشم مى‏ خورد گلهاى رنگارنگ که به نظر مى‏ آید در همه مات و متحیر، با همه حرفهاى بسیار دارم.

روزى در آمل در کنار خیابانى قریب یک ساعت در انتظار اتومبیل بودم که به تهران روم چه ساعت با سعادتى برایم بود. از آمد و شد مردمان گوناگون شهرى و دهاتى، غنى و فقیر، مرد و زن، و از عبور و مرور وسائل نقلیه به فکر فرو رفتم که اینها کیستند از کجا آمدند و به کجا مى ‏روند، و عاقبت کارشان چه خواهد بود، کى اینها را آورده و براى چه در تلاشند و ...؟!

چون در مقابل آیینه مى ‏ایستم و خویشتن را در آن مى‏ بینم به فکر فرو مى‏ روم و سخت در خود مى‏ نگرم که تو کیستى یعنى چه تو کیستى کجا بودى و کجا مى ‏روى دیدن یعنى چه چطورى مى‏ بینى چه کسى تو را به این صورت درآورده که این چشم است و آن گوش، این دست است و آن پا، این سر است و آن گردن، این زبان است و آن دندان؟ چرا دندان پیشین تیشه‏ اى است و پسین پهن و دنده دنده دارد؟ چرا تنت گرم است این آتش از کجاست و در کجاست؟!

چطور از دهنت آب شیرین مى‏ جوشد، از چشم آب شور آن هم در شادى سرد و در اندوه گرم، آب هاى گوناگون دیگر که از منافذ مختلف بدن به در مى‏ زند. این عرق است و آن بول، این اشک است و آن آب بینى و آن آب گوش چرا این تلخ است و آن شیرین چرا یکى گرم است و دیگرى سرد و ...؟!

در خانه کودکى شش ماهه دارم این طفل من همه همّت او این است که من متوجه به او شوم مرا بازى مى ‏گیرد تا در وى بنگرم همین که رو به سویش نمودم دست و پا مى ‏زند تبسم مى‏ کند گاهى از خوشحالى صداى خنده ‏اش بلند مى‏ شود و مى ‏کوشد و تلاش مى‏ کند تا از جایش برخیزد و در دامنم قرار گیرد ولى نمى‏ تواند بالاخره این بچه به این خردى من مرد چهل و یک ساله را به سوى خود مى‏ کشاند و مرا تسخیر خودش مى‏ کند آن چنانکه کهربا برگ کاهى را و آهن ‏ربا براده آهن را، که دوان دوان و شتابان با تمام رغبت و میل به سویش مى‏ روم و وى را در آغوش مى‏ گیرم مى‏ بینم که دلش آرام شد علاوه اینکه از اعتنایم به او وجد مى‏ کند که به خوبى مشهود من است به فکر فرو مى‏ روم که چه شد این بچه شش ماهه مرا مسخّر خود کرد و این عاطفه چیست؟ این مهر و محبت چیست؟ این بچه خردسال اینها را از کجا فهمیده است و از کجا آورده است؟! در پیرامون همین حالتم این چند بیت را به عنوان من کیستم گفتم:

اى دوستان اى دوستان من کیستم من کیستم  /  اى بلبلان بوستان من کیستم من کیستم؟

لفظ حسن شد نام من از گفت باب و مام من  /  گر لفظ خیزد از میان من کیستم من کیستم‏

بگذشته ‏ام از اسم و رسم مر خویش را بینم طلسم  /   آیا شود گردد عیان من کیستم من کیستم‏

اطوار خلقت را ببین انوار رحمت را ببین  / در این جهان بیکران من کیستم من کیستم‏

گاهى چرا آشفته‏ ام گاهى چرا بشکفته ‏ام  / گاهى نه این هستم نه آن من کیستم من کیستم‏

شادان و خندانم چرا گویان و بریانم چرا /  بهر چه خواهم آب و نان من کیستم من کیستم‏

دست و دهان و گوش چیست عقل و شعور و هوش چیست/در حیرتم از جسم و جان من کیستم من کیستم‏

این است دائم پیشه ‏ام کز خویش در اندیشه‏ ام / گشته مرا ورد زبان من کیستم من کیستم‏

این درس و بحث و مدرسه افزود بر من وسوسه/ دردم بود اى همرهان من کیستم من کیستم‏

اى آسمان و اى زمین اى آفتاب نازنین  /  اى ماه و اى ستارگان من کیستم من کیستم‏

اى صاحب دار وجود اى پادشاه فضل و جود/ اى از توام نام و نشان من کیستم من کیستم‏

دست من و دامان تو گوش من و فرمان تو /  از بند رنجم وارهان من کیستم من کیستم‏

تا کى حسن نالد چو نى تا کى بگرید پى به پى / گوید به صد آه و فغان من کیستم من کیستم؟!

و نیز در پیرامون همین حال و موضوع قصیده ‏اى به نام قصیده اطواریه گفتم که برخى از ابیات آن این است:

من چرا بى‏ خبر از خویشتنم         من کیم تا که بگویم که منم‏

من بدینجا ز چه رو آمده ‏ام           کیست تا کو بنماید وطنم‏

آخر الأمر کجا خواهد شد            چیست مرگ من و قبر و کفنم‏

باز از خویشتن اندر عجبم            چیست این الفت جانم به تنم‏

گاه بینم که در این دار وجود         با همه همدمم و همسخنم‏

گاه انسانم و گه حیوانم             گاه افرشته و گه اهرمنم‏

گاه افسرده چو بوتیمارم             گاه چون طوطى شکّر شکنم‏

گاه چون با قلم اندر گنگى          گاه سحبان فصیح زَمنم‏

گاه صد بار فروتر زخزف             گاه پیرایه دُرّ عدنم‏

گاه در چینم و در ماچینم          گاه در ملک ختا و ختنم‏

گاه بنشسته سر کوه بلند         گاه در دامن دشت و دمنم‏

گاه چون جغدک ویرانه‏ نشین     گاه چون بلبل مست چمنم‏

گاه در نکبت خود غوطه ‏ورم        گاه بینم حسن اندر حَسَنم‏

 سخن کوتاه کنیم شاید برخى از مردم بدین گفته ‏هاى شوریده بخندند و گوینده را دیوانه دانند ولى فرزانگان و بیداران آگاهند و گواهند که این گونه سخنان اخگرهایى است که از کانونى آتشین زبانه مى ‏زند. بارى سر خویش گیریم و راه پرستش پیش.


1 میرزا اشتهاى اصفهانى، و بسحق اطعمه، و تقى دانش (حکیم سورى)، هر یک از دانشمندان نامور و سخنوران باهنرند که در اطعمه و سور در کسوت مطایبه داد سخن داده ‏اند و هر کدام در این موضوع دیوان نمکین است که به طبع رسیده است.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">