عباس ذوالقدری

سلام خوش آمدید

۱۳ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

اعتکاف عبادتی سلبی است نه ایجابی.

 

صمت

صمت و سکوت یک ریاضت مشروع است. برای انسان سخت است که زبان خود را کنترل کند و از پرحرفی بازدارد، اما اعتکاف یک فرصت و امکانی را فراهم می‌کند که انسان این کار را راحت تمرین کند و بتواند بعد از اعتکاف هم آن را ادامه دهد.

 

جوع

در زمان انبیاء سَلَف سه نفر رفیق گذرشان به دیار غربت افتاد، شب فرارسید، هر یک براى تحصیل غذا به نقطه‌اى متفرّق شدند لیکن با یکدیگر میعاد نهادند که فردا در وقت معیّن در آن میعادگاه یکدیگر را ملاقات کنند، یکى از آنها میهمان بود و دیگرى به میهمانى شخصى درآمد و چون سوّمى جائى نداشت با خود گفت به مسجد مى‌روم و میهمان خدا مى‌شوم، و تا صبح در آنجا به سر برد و همچنان گرسنه باقى بود. صبحدم در میعاد خود هر سه نفر حضور یافتند و هر یک سرگذشت خود را بیان کردند. از جانب خداى تعالى به نبىّ آن زمان وحى رسید که به آن میهمان ما بگو: ما میهمانى این میهمان عزیز را قبول کردیم و خود میزبان او شدیم و براى او در صدد تهیّه بهترین غذاها برآمدیم لکن در خزانۀ غیب خود تفحّص کردیم بهتر از گرسنگى غذائى را براى وى نیافتیم».

این روایت در کتاب ارشادالقلوب است.

 

سهر

سهر به معنای شب بیداری و تهجد غیر از سحر است. ان ناشئة اللیل هی اشد وطئا و اقوم قیلا. فرصت شب زنده داری در اعتکاف و تلاوت قران و اقامه نماز شب فرصت مهمی است.

 

خلوت

 

 

ذکر به دوام

 

  • عباس ذوالقدری

احمد بن حنبل در کتاب مسند از «سفینة» غلام رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم روایت کرده که گفت: زنى از انصار دو مرغ بریان وسط دو عدد نان، به پیامبر اکرم هدیه آورد و جلو او نهاد رسول خدا گفت: 

«اللهمّ ائتنى باحبّ خلقک الیک و الى رسولک» 

خدایا محبوب ترین بندگانت را به من برسان همان موقع على (علیه السلام) آمد و صدایش را بلند کرد پیامبر فرمود: او کیست؟ گفتم: على است.فرمود: در را براى او باز کن، در را براى او باز کردم، با پیامبر با هم خوردند و تمام شد.

(از کتاب طرائف سید ابن طاووس)

و نظیر این روایات بسیار است که پیامبر به بهانه‌های مختلف و پیشامدهای گوناگون برای اینکه به اصحاب بفهماند محبوب ترین خللیق نزد خداوند علی علیه‌السلام است چنین کاری کرده است.

  • عباس ذوالقدری

شنیدم عاشقی پروانه خوئی

در آئین محبّت راستگوئی

رفیق خلوت آن سلطان دین را

حریف صحبت آن عشق آفرین را

یکی دلباخته پیش شه عشق

علی گنجینه سرّ الله عشق

بیامد نزد آن شه با دلی پاک

دلی چون گل زداغ عشق صد چاک

بیامد تا نشان زآن یار جوید

طریق وصل آن دلدار پوید

بیامد تا شه افروزد دلش را

ز برق عشق سوزد حاصلش را

بیامد تا شود مست از می عشق

هیاهوئی کند از هی هی عشق

همی گفت ای علی ای سرّ اسرار

ز سرّ پاکبازان پرده بردار

بگو اوصاف مرغان چمن را

که بگسستند از هم دام تن را

که چون بر آشیان جان پریدند

که چون در کوی جانان آرمیدند

که چون بر وصل دلبر دل سپردند

که چون ره در حریم شاه بردند

که چون آن تشنه کامان، آب جستند

در این تاریک شب، مهتاب جستند

که جام عشق آنان کرد لبریز

که جز یار از همه کردند پرهیز

که آنان را حجاب از دیده بگشاد

به روی حق دو چشم پاک بین داد

که آنان را زحیوان رهانید

به اوج قدس انسانی رسانید

که آنان را به کوی عشق ره داد

در خلوتسرای قدس بگشاد

که آنان را جمال یار بنمود

هزاران پرده زان رخسار بگشود

که آنان را محبّت در دل افکند

به جان جز مهر جانان گفت مپسند

که کرد آن عندلیبان را به گلزار

نکو فکر و نکو ذکر و نکو کار

بگو اوصاف آن پاکان که چونند

به تن در این جهان وزدل برونند

توئی چون کاشف سرّ نهانی

بیار از عشقبازان داستانی

برون از گنج خاطر ریز گوهر

چه باشد از حدیث عشق خوشتر

روان پارسایان زان میانه

شدی تیر محبّت را نشانه

گروهی دل زنقش ماسوی پاک

به باغ عشق چون گل سینه صد چاک

خدا آن نیکوان را سروری داد

به انواع فضایل برتری داد

یکی دان زان فضیلتهای بسیار

که آنان راست دائم صدق گفتار

نخستین وصف خوبان راستگویی است

نکو بشنو که این وصف نکویی است

کسی را کاین نکویی در زبان است

زهر نیکویی اندر وی نشان است

هر آن کس را که باشد صدق گفتار

در او یابی صفات نیک، بسیار

دلی کز عشق روشن، آفتاب است

فروغش بر زبان صدق و صواب است

گر آنان را زمان وصل محبوب

نبودی در قضای عشق مکتوب

نبود آن شاهبازان را قفس جای

که شاهان را به زندان نیست مأوای

چو سیمرغ از فضای تنگ کونین

برون جستند در یک طرفه العین

بر آن مرغ آمد این خاکی قفس تنگ

که بیند باغ گل فرسنگ فرسنگ

چو آن مرغان جان بینند یاران

به گلزار جنان خوش چون هزاران

چه گلزاری سرای انس با یار

وز آنجا نه رقیب آگه نه اغیار

همه مشتاق پروازند ازین دام

کجا در دام تن گیرند آرام

به جان مشتاق دیدار نگارند

به چشم شوق گریان زانتظارند

همه غمگین زهجران حبیب اند

همه از وصل دلبر بی شکیب اند

همه ایّام و سال و مه شمارند

که روز وصل جانان جان سپارند

شب آمد شب، رفیق دردمندان

شب آمد شب، حریف مستمندان

شب آمد شب، که نالد عاشق زار

گهی از دست دل، گاهی زدلدار

شب آمد شب، که گردد محفل من

سیه چون زلف دلبر یا دل من

شب است آشوب رندان نظر باز

شب است آهنگ بزم عشق دمساز

شب است انجم فروز کاخ نُه طاق

شب است آتش زن دلهای مشتاق

شب از فریاد مرغ حق شود مست

به تار طرّه ی جانان زند دست

شب است اخترشناسان را دل افروز

شب است آتش به جانان را جگرسوز

شب آمد عرصه ی گیتی کند تنگ

به فریاد آورد مرغ شباهنگ

شب آمد کاروان عشق را میر

شب آمد قلزم پرموج تقدیر

شب آمد حکمت آموز دل پاک

شب آمد گوهر افروز نُه افلاک

شب آمد پرده ی پر گوهر نور

شب آمد محفل اسرار مستور

شب آمد پرده پوش مست و هشیار

فروغ دیده ی دلهای بیدار

شب آمد نقشه ی صحرای افلاک

شب آمد طوطیای چشم ادراک

به شب مردان که در ره تیزگامند

به سان شمع سوزان در قیامند

به شب مرغان حق را سوز و ساز است

به خاک عشق شب روی نیاز است

شب آن معراجی عرش آشیانه

فسبحان الّذی اسری ترانه

فراز بارگاه عرش بنشست

زجام لی مع الله گشت سرمست

چو روز آید زدانش هوشیارند

به تحویلات گردون بردبارند

سپهر و جمله تغییرات گردون

سپاه انجم ار آرد شبیخون

اگر پر فتنه غرب و شرق گردد

وگر گیتی به طوفان غرق گردد

مر آنان را نه تشویق و است و نیم بیم

دل و جانشان به حکم دوست تسلیم

دلی کز معرفت نور و صفا یافت

نظام عالم از حکم قضا یافت

سراپا محو فرمان خدا گشت

به شام این جهان شمع هدی گشت

به جانش نور علم و حلم برتافت

به نیکوکاری و پرهیز بشتافت

به دانش هر دلی روشن روان است

دلیر و بردبار و مهربان است

که دانائی فزاید بردباری

نکو کرداری و پرهیزکاری

چو آنان را به نیکویی ستایند

بیندیشند و بر نیکی فزایند

همی گویند در پاسخ که ما را

سریرت هست بر خویش آشکار

به خود مائیم داناتر زاغیار

زما به داند آن دانای اسرار

پس آنگه با نیاز عشق دمساز

همی گویند کای دانای هر راز

تو با گفتارشان بر ما هیچی

که هیچی را ستایش کرده هیچی

همی گوید به دل کای پاک یزدان

مرا برتر زهر پندار گردان

نکوتر ساز ما را زین گمانها

الا ای از تو نیکو جسم و جانه

ببخشا آنچه مستور است از ایشان

زکار زشت و فکار پریشان

اگر با غافلان یک عمر بنشست

به یاد روی جانان بود پیوست

وگر با ذاکران آمیخت جانش

نَبُد غافر زیار مهربانش

که نامش از وفاداران نگارند

به راه دین زهشیاران نگارند

نپوید راه باطل آن نکو نام

نه از حق یک قدم بیرون نهد گام

چنین گفتند ارباب حقایق

چو بشکفتند چون باغ شقایق

که باشد در حقیقت باطل و حق

گدائیّ ابد شاهیّ مطلق

به باطل گر جهان گیری گدائی

چون حق را پیروی کشور گشائی

حق آن هستی محض آمد کآنجا

نیارد نیستی هرگز نهد پ

به حق پیوند اگر هشیاری ای دل

زباطل رشته ی امید بگسل

چو دور از خلق گردد در تفرّد

نزاهت خواهد و زهد و تجرّد

نی از مردم به کبر و ناز دور است

چنان کز طبع ارباب غرور است

وگر نزدیک گردد آن وفادار

بجز اشفاق و رحمت نیستش کار

شود نزدیک با مردم که شاید

دری از عشق بر دلها گشاید

نی از مکر و فریب آید به نزدیک

سخن اینجا رسید ای عقل ناهیک

گریز ای عقل کآمد عشق خونریز

و یا پروانه شو زآتش مپرهیز

روان بگذار و تن بسپار و جانسوز

دل از شمع جمال شه بیفروز

بر آتش زن که شمع بزم لاهوت

فروزد جان و سوزد جسم ناسوت

بیفشال بال و پرکان طرفه صیاد

بگیرد جسم و جان را سازد آزاد

الهی زان می پاک الستی

الهی را زهوش آور به مستی

همان مستی که دل هشیار سازد

مرا مخمور چشم یار سازد

چنان مستم کن از صهبای عشقت

چنان مجنونم از سودای عشقت

که هرگز دیده ی عقلم زمست

نبیند جز تو در اقلیم هستی

الهی هرچه خواهی کن به جانم

مکن بی نور خود شمع روانم

فروزان سینه ام را زآتش عشق

بسوزان هستیم در تابش عشق

دلم چون شمع آتشخانه گردان

به شمعم عالمی پروانه گردان

زقلبم چشمه ی حکمت برانگیز

روان از قلب گردان بر زبان نیز

حجابی بر من مشتاق بگشا

لبم بر ناله ی عشّاق بگش

نوای ناله ام را دلنشین کن

زبان خامه ام را آتشین کن

زمهرت برفروزان نامه ی من

به دست عشق گردان خامه ی من

چو خاصانم بده اندر حضورت

دل تاریکم افروزان به نورت

نیازی ده که دل در بینوائی

شود سلطان ملک پارسائی

ز غیر خویش بنمائی نیازم

در اقلیم ابد کن سرفرازم

زخاصانم رفیق راه بنم

دل پر غفلتم آگاه بنم

برون از پرده ی پندارم آور

چو مشتاقان حق در کارم آور

رهائی ده زنفس پر فسونم

زعشق افکن به صحرای جنونم

که از دام هوس آزاد گردم

به گرد کویت ای صیاد گردم

 

  • عباس ذوالقدری

حقیقت بت‌پرست است آنکه در خود هست پندارش

برست از بت‌پرستی چون در پندار دربندد

غلام خاطر اویم، که او همّت قوی دارد

که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد

 

حکیم سنایی غزنوی

  • عباس ذوالقدری

و الاقتصار فی العمل بمجرد الأحکام الفقهیة و الجمود على الظواهر و التقشف فیها، فإن فی ذلک إبطالا لمصالح التشریع و إماتة لغرض الدین و سعادة الحیاة الإنسانیة فإن الإسلام کما مر مرارا دین الفعل دون القول، و شریعة العمل دون الفرض، و لم یبلغ المسلمون إلى ما بلغوا من الانحطاط و السقوط إلا بالاقتصار على أجساد الأحکام و الإعراض عن روحها و باطن أمرها

المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏2، ص: 235

 

ترجمه:

صرف عمل به احکام فقهى، و جمود به خرج دادن بر ظواهر دین کافى نیست. اکتفاء نمودن بر عمل به ظواهر دین، و رعایت نکردن روح آن، باطل کردن مصالح تشریع، و از بین بردن غرض دین است، چون اسلام همانطور که مکرر گفته ‏ایم دین عمل است، نه دین حرف، و شریعت کوشش است نه فرض، و مسلمانان به این درجه از انحطاط و سقوط اخلاقى و فرهنگى نرسیدند مگر به خاطر همین که به انجام تشریفات ظاهرى اکتفاء نموده و از روح دین و باطن امر آن بى‏خبر ماندند.

ترجمه المیزان، ج‏2، ص: 353

  • عباس ذوالقدری

تقدیم نوافل ظهر و عصر بر اذان ظهر جایز است یا خیر؟

قول مشهور عدم جواز تقدیم است.

صاحب عروه قائل به جواز است.

از قدما شیخ طوسی و از متاخرین مرحوم خویی فرموده اند: ما قائل به تفصیل هستند که اگر می داند بعد از اذان به خاطر اشتغال به کاری قادر به خواندن نافله ظهر و عصر نخواهد بود،، تقدیم مشروع است و گرنه تقدیم مشروع نیست.

دلیل این مطلب این روایت است:

صحیحه اسماعیل بن جابر:﴿مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ جَابِرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع إِنِّی أَشْتَغِلُ- قَالَ فَاصْنَعْ کَمَا نَصْنَعُ صَلِّ سِتَّ رَکَعَاتٍ- إِذَا کَانَتِ الشَّمْسُ فِی مِثْلِ مَوْضِعِهَا صَلَاةَ الْعَصْرِ- یَعْنِی ارْتِفَاعَ الضُّحَى الْأَکْبَرِ وَ اعْتَدَّ بِهَا مِنَ الزَّوَالِ﴾

وسائل الشیعه (آل البیت)، شیخ حر عاملی، ج4، ص232، باب37 از ابواب مواقیت، حدیث4

  • عباس ذوالقدری

آیا امام رضا علیه السلام به جز امام جواد علیه السلام فرزند دیگری داشته است؟

قول مشهور که اکثر علمای شیعه هستند بر این است که امام رضا غیر از امام جواد فرزند دیگر نداشته است.

شیخ مفید در الارشاد

ابن شهرآشوب در مناقب آل ابی طالب

طبرسی در اعلام الوری باعلام الهدی

محمد بن جریر طبری در دلائل الامامه

اما یک امامزاده در قزوین هست به نام امامزاده حسین، که مستوفی مورخ قرن هشتم قمری در کتاب نزهةالقلوب گفته است فرزند امام رضا علیه السلام است. اما سید احمد کیاء گیلانی نسب شناس و مورخ قرن دهم در کتاب سراج الانساب گفته است نسب سیدحسین مذکور به جعفر طیار می‌رسد و فرزند امام رضا نیست.

  • عباس ذوالقدری

از نشانه‌های دوستِ منافق آن است که اگر با او مخالفت کنی، زبان به غیبتت می‌گشاید؛ چنان‌که در روایتی از امیرالمومنین در امالی صدوق آمده است: «وَإِنْ خالَفْتَهُ اغْتابَکَ».

چه‌بسا سال‌ها با او مأنوس بوده‌ای، و نیکی‌ها در حقش روا داشته‌ای؛ اما همین که در یک خواسته با او همراه نشوی، پرده از چهره برمی‌دارد و آنچه در دل دارد آشکار می‌شود. به جای درک و انصاف، پشت سرت سخن می‌گوید و نپذیرفتنِ خواسته‌اش را دستاویزی برای بدگویی و تخریب تو قرار می‌دهد.

چنین دوستی، دوستیِ حقیقی نیست؛ بلکه رابطه‌ای است مشروط به منافع شخصی. و چه بسا فراموش کردنِ چنین دوستی، آرامشی باشد که انسان را از رنج نفاق و دورویی می‌رهاند.

  • عباس ذوالقدری

اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ صَبْرَ الشَّاکِرِینَ لَکَ

در این فراز از خداوند می خواهیم صبر شاکرین را به ما عطا فرماید. صبر شاکران عالی ترین صبر است. زیرا جنس صبر شاکر در مصیبتها نه تنها همراه با نارضایتی باطنی نیست، و از روی ناچاری و دلخوری نیست، بلکه شاکر هم هست و این بالاترین صبر است.

 

وَ عَمَلَ الْخَائِفِینَ مِنْکَ

بالاترین و ارزشمندترین عمل را هم خائف انجام می دهد. زیرا نه تنها طلبکار نیست بلکه از روی خوف انجام می دهد.

وَ یَقِینَ الْعَابِدِینَ لَکَ

بالاترین یقین را هم عابد دارد که در عبادت خود هیچ شکی ندارد و پیوسته مشغول عبادت است و مطمئن است اجرش محفوظ است.


اللَّهُمَّ أَنْتَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ وَ أَنَا عَبْدُکَ الْبَائِسُ الْفَقِیرُ
أَنْتَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ وَ أَنَا الْعَبْدُ الذَّلِیلُ
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ
وَ امْنُنْ بِغِنَاکَ عَلَى فَقْرِی وَ بِحِلْمِکَ عَلَى جَهْلِی وَ بِقُوَّتِکَ عَلَى ضَعْفِی یَا قَوِیُّ یَا عَزِیزُ
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الْأَوْصِیَاءِ الْمَرْضِیِّینَ
وَ اکْفِنِی مَا أَهَمَّنِی مِنْ أَمْرِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ
یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ

 

  • عباس ذوالقدری


آیا دوست دارید عاقبت بخیر شوید؟


1- با تقوا باشید. (سوره قصص آیه 83)
2- دعای مشلول را بخوانید. (مفاتیح الجنان / مهج الدعوات. ترجمه طبسی. ص254)
3- اخلاص داشته باشید و کار را فقط برای خدا انجام دهید. (تحف العقول ص227)
4- انگشتر عقیق به دست کنید. (مکارم الاخلاق. ص87)
5- در اعمال صالح مداومت داشته باشید. (علل الشرایع. ج1. ص113)
6- برای رسیدن به عاقبت بخیری دعا کنید و آن را از خدا بخواهید. (الکافی ج 2 ص 419)
7- قطع رحم نکنید. (تحفة الانبیاء ج 3 ص 691)
8- حلیم و صبور باشید. (بحارالانوار. ج58. ص289)
9- نصیحت شنو و پندپذیر باشید. (تحف العقول. ترجمه جعفری. ص 25)
10- به اندازه کفاف، مالتان برای دنیا باشد و بیشتر آن را برای آخرت خرج کنید. (الحیاة ج 6 ص 64

  • عباس ذوالقدری

عباس ذوالقدری
سایت قبلی 2baleparvaz.ir
کانال تلگرامی قبلی menbardigital@

امام صادق علیه السلام فرمود: مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ دُعِیَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِیماً فَقِیلَ تَعَلَّمَ لِلَّهِ وَ عَمِلَ لِلَّهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ (الکافی، ج‏1، ص: 36) یعنی: هر که براى خدا علم را بیاموزد و به آن عمل کند و به دیگران بیاموزد در ملکوت آسمانها عظیمش خوانند و گویند: آموخت براى خدا، عمل کرد براى خدا، تعلیم داد براى خدا.

امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود: مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ (نهج البلاغه، حکمت 73)
یعنی: کسی که خود را رهبر و امام مردم قرار داد باید قبل از تعلیم دیگران به تعلیم خود پردازد و پیش از آنکه به زبان تربیت کند، به عمل تعلیم دهد. و آن که خود را تعلیم دهد و ادب کند، به تعلیم و تکریم سزاواراتر است از آن که دیگری را تعلیم دهد و ادب آموزد.