حقیقت بتپرست است آنکه در خود هست پندارش
برست از بتپرستی چون در پندار دربندد
غلام خاطر اویم، که او همّت قوی دارد
که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد
حکیم سنایی غزنوی
حقیقت بتپرست است آنکه در خود هست پندارش
برست از بتپرستی چون در پندار دربندد
غلام خاطر اویم، که او همّت قوی دارد
که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد
حکیم سنایی غزنوی
| همّتى اى جان من سیر سماوات را | گوى خدا و مجوى کشف و کرامات را | |
| حاجت رندان راه نیست بجز وصل یار | تا تو چه حاجت برى قبله حاجات را | |
| دار حضور و ادب همّت و آنگه طلب | وقف مر این چار کن یکسره اوقات را | |
| دوش نداى سروش آمده در گوش هوش | کوش به آبادى کوى خرابات را |
| طاعت عادّى تو بُعد ز حق آورد | قرب بود در خلاف آمد عادات را | |
| کیست مصلّى کسى کوست مُناجى دوست | آه که نشناختى سرّ عبادات را | |
| دولت فقرت کند مستطیع اى بختیار | کعبه وصلش طلب میکن و میقات را | |
| مرد طریقت بود ظاهر و باطن یکى | نور حقیقت بود تارک طامات را | |
| علم حجابست ار زینت خود بینیش | خواه جواهر بگو خواه اشارات را | |
| رو سوى قرآن که تا در دل هر آیتش | فهم کنى معنى درک مقامات را | |
| اى تو کتاب مبین وى تو امام مبین | آیت کبراستى خالق آیات را | |
| از سر اخلاص جو سوره اخلاص را | تاکه ز نفیش برى بهره اثبات را | |
| همچو حسن در سحر بر سر و بر سینه زن | بو که خدایت دهد ذوق مناجات را «1» | |
در شب شنبه 30/ 3/ 1349 در قم گفتم:
سرمایه راهرو حضور و ادب است آنگاه یکى همّت و دیگر طلب است
ناچار بود رهرو ازین چار اصول ورنه به مراد دل رسیدن عجب است
و هم در صبح دوشنبه 1/ 4/ 1349 در قم گفتم:
هرکس که هواى کوى دلبر دارد از سر بنهد هر آنچه در سر دارد
ورنه به هزار چلّه ار بنشیند سودش ندهد که نفس کافر دارد
نامه ها برنامه ها، ص: 31