عباس ذوالقدری

سلام خوش آمدید

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نهج البلاغه» ثبت شده است

شنیدم عاشقی پروانه خوئی

در آئین محبّت راستگوئی

رفیق خلوت آن سلطان دین را

حریف صحبت آن عشق آفرین را

یکی دلباخته پیش شه عشق

علی گنجینه سرّ الله عشق

بیامد نزد آن شه با دلی پاک

دلی چون گل زداغ عشق صد چاک

بیامد تا نشان زآن یار جوید

طریق وصل آن دلدار پوید

بیامد تا شه افروزد دلش را

ز برق عشق سوزد حاصلش را

بیامد تا شود مست از می عشق

هیاهوئی کند از هی هی عشق

همی گفت ای علی ای سرّ اسرار

ز سرّ پاکبازان پرده بردار

بگو اوصاف مرغان چمن را

که بگسستند از هم دام تن را

که چون بر آشیان جان پریدند

که چون در کوی جانان آرمیدند

که چون بر وصل دلبر دل سپردند

که چون ره در حریم شاه بردند

که چون آن تشنه کامان، آب جستند

در این تاریک شب، مهتاب جستند

که جام عشق آنان کرد لبریز

که جز یار از همه کردند پرهیز

که آنان را حجاب از دیده بگشاد

به روی حق دو چشم پاک بین داد

که آنان را زحیوان رهانید

به اوج قدس انسانی رسانید

که آنان را به کوی عشق ره داد

در خلوتسرای قدس بگشاد

که آنان را جمال یار بنمود

هزاران پرده زان رخسار بگشود

که آنان را محبّت در دل افکند

به جان جز مهر جانان گفت مپسند

که کرد آن عندلیبان را به گلزار

نکو فکر و نکو ذکر و نکو کار

بگو اوصاف آن پاکان که چونند

به تن در این جهان وزدل برونند

توئی چون کاشف سرّ نهانی

بیار از عشقبازان داستانی

برون از گنج خاطر ریز گوهر

چه باشد از حدیث عشق خوشتر

روان پارسایان زان میانه

شدی تیر محبّت را نشانه

گروهی دل زنقش ماسوی پاک

به باغ عشق چون گل سینه صد چاک

خدا آن نیکوان را سروری داد

به انواع فضایل برتری داد

یکی دان زان فضیلتهای بسیار

که آنان راست دائم صدق گفتار

نخستین وصف خوبان راستگویی است

نکو بشنو که این وصف نکویی است

کسی را کاین نکویی در زبان است

زهر نیکویی اندر وی نشان است

هر آن کس را که باشد صدق گفتار

در او یابی صفات نیک، بسیار

دلی کز عشق روشن، آفتاب است

فروغش بر زبان صدق و صواب است

گر آنان را زمان وصل محبوب

نبودی در قضای عشق مکتوب

نبود آن شاهبازان را قفس جای

که شاهان را به زندان نیست مأوای

چو سیمرغ از فضای تنگ کونین

برون جستند در یک طرفه العین

بر آن مرغ آمد این خاکی قفس تنگ

که بیند باغ گل فرسنگ فرسنگ

چو آن مرغان جان بینند یاران

به گلزار جنان خوش چون هزاران

چه گلزاری سرای انس با یار

وز آنجا نه رقیب آگه نه اغیار

همه مشتاق پروازند ازین دام

کجا در دام تن گیرند آرام

به جان مشتاق دیدار نگارند

به چشم شوق گریان زانتظارند

همه غمگین زهجران حبیب اند

همه از وصل دلبر بی شکیب اند

همه ایّام و سال و مه شمارند

که روز وصل جانان جان سپارند

شب آمد شب، رفیق دردمندان

شب آمد شب، حریف مستمندان

شب آمد شب، که نالد عاشق زار

گهی از دست دل، گاهی زدلدار

شب آمد شب، که گردد محفل من

سیه چون زلف دلبر یا دل من

شب است آشوب رندان نظر باز

شب است آهنگ بزم عشق دمساز

شب است انجم فروز کاخ نُه طاق

شب است آتش زن دلهای مشتاق

شب از فریاد مرغ حق شود مست

به تار طرّه ی جانان زند دست

شب است اخترشناسان را دل افروز

شب است آتش به جانان را جگرسوز

شب آمد عرصه ی گیتی کند تنگ

به فریاد آورد مرغ شباهنگ

شب آمد کاروان عشق را میر

شب آمد قلزم پرموج تقدیر

شب آمد حکمت آموز دل پاک

شب آمد گوهر افروز نُه افلاک

شب آمد پرده ی پر گوهر نور

شب آمد محفل اسرار مستور

شب آمد پرده پوش مست و هشیار

فروغ دیده ی دلهای بیدار

شب آمد نقشه ی صحرای افلاک

شب آمد طوطیای چشم ادراک

به شب مردان که در ره تیزگامند

به سان شمع سوزان در قیامند

به شب مرغان حق را سوز و ساز است

به خاک عشق شب روی نیاز است

شب آن معراجی عرش آشیانه

فسبحان الّذی اسری ترانه

فراز بارگاه عرش بنشست

زجام لی مع الله گشت سرمست

چو روز آید زدانش هوشیارند

به تحویلات گردون بردبارند

سپهر و جمله تغییرات گردون

سپاه انجم ار آرد شبیخون

اگر پر فتنه غرب و شرق گردد

وگر گیتی به طوفان غرق گردد

مر آنان را نه تشویق و است و نیم بیم

دل و جانشان به حکم دوست تسلیم

دلی کز معرفت نور و صفا یافت

نظام عالم از حکم قضا یافت

سراپا محو فرمان خدا گشت

به شام این جهان شمع هدی گشت

به جانش نور علم و حلم برتافت

به نیکوکاری و پرهیز بشتافت

به دانش هر دلی روشن روان است

دلیر و بردبار و مهربان است

که دانائی فزاید بردباری

نکو کرداری و پرهیزکاری

چو آنان را به نیکویی ستایند

بیندیشند و بر نیکی فزایند

همی گویند در پاسخ که ما را

سریرت هست بر خویش آشکار

به خود مائیم داناتر زاغیار

زما به داند آن دانای اسرار

پس آنگه با نیاز عشق دمساز

همی گویند کای دانای هر راز

تو با گفتارشان بر ما هیچی

که هیچی را ستایش کرده هیچی

همی گوید به دل کای پاک یزدان

مرا برتر زهر پندار گردان

نکوتر ساز ما را زین گمانها

الا ای از تو نیکو جسم و جانه

ببخشا آنچه مستور است از ایشان

زکار زشت و فکار پریشان

اگر با غافلان یک عمر بنشست

به یاد روی جانان بود پیوست

وگر با ذاکران آمیخت جانش

نَبُد غافر زیار مهربانش

که نامش از وفاداران نگارند

به راه دین زهشیاران نگارند

نپوید راه باطل آن نکو نام

نه از حق یک قدم بیرون نهد گام

چنین گفتند ارباب حقایق

چو بشکفتند چون باغ شقایق

که باشد در حقیقت باطل و حق

گدائیّ ابد شاهیّ مطلق

به باطل گر جهان گیری گدائی

چون حق را پیروی کشور گشائی

حق آن هستی محض آمد کآنجا

نیارد نیستی هرگز نهد پ

به حق پیوند اگر هشیاری ای دل

زباطل رشته ی امید بگسل

چو دور از خلق گردد در تفرّد

نزاهت خواهد و زهد و تجرّد

نی از مردم به کبر و ناز دور است

چنان کز طبع ارباب غرور است

وگر نزدیک گردد آن وفادار

بجز اشفاق و رحمت نیستش کار

شود نزدیک با مردم که شاید

دری از عشق بر دلها گشاید

نی از مکر و فریب آید به نزدیک

سخن اینجا رسید ای عقل ناهیک

گریز ای عقل کآمد عشق خونریز

و یا پروانه شو زآتش مپرهیز

روان بگذار و تن بسپار و جانسوز

دل از شمع جمال شه بیفروز

بر آتش زن که شمع بزم لاهوت

فروزد جان و سوزد جسم ناسوت

بیفشال بال و پرکان طرفه صیاد

بگیرد جسم و جان را سازد آزاد

الهی زان می پاک الستی

الهی را زهوش آور به مستی

همان مستی که دل هشیار سازد

مرا مخمور چشم یار سازد

چنان مستم کن از صهبای عشقت

چنان مجنونم از سودای عشقت

که هرگز دیده ی عقلم زمست

نبیند جز تو در اقلیم هستی

الهی هرچه خواهی کن به جانم

مکن بی نور خود شمع روانم

فروزان سینه ام را زآتش عشق

بسوزان هستیم در تابش عشق

دلم چون شمع آتشخانه گردان

به شمعم عالمی پروانه گردان

زقلبم چشمه ی حکمت برانگیز

روان از قلب گردان بر زبان نیز

حجابی بر من مشتاق بگشا

لبم بر ناله ی عشّاق بگش

نوای ناله ام را دلنشین کن

زبان خامه ام را آتشین کن

زمهرت برفروزان نامه ی من

به دست عشق گردان خامه ی من

چو خاصانم بده اندر حضورت

دل تاریکم افروزان به نورت

نیازی ده که دل در بینوائی

شود سلطان ملک پارسائی

ز غیر خویش بنمائی نیازم

در اقلیم ابد کن سرفرازم

زخاصانم رفیق راه بنم

دل پر غفلتم آگاه بنم

برون از پرده ی پندارم آور

چو مشتاقان حق در کارم آور

رهائی ده زنفس پر فسونم

زعشق افکن به صحرای جنونم

که از دام هوس آزاد گردم

به گرد کویت ای صیاد گردم

 

  • عباس ذوالقدری

۱/۸

آیةالله کشمیری فرمودند در خواب دیدم امام رضا علیه‌السلام را دارند تشییع می‌کنند. فردای آن روز خبر آوردند که علامه طباطبایی از دنیا رفته است.

۲/۸

شیخ مفید در خواب دید حضرت زهرا سلام الله علیها دست امام حسن و امام حسین علیهماالسلام را گرفته و نزد او آورده و فرموده به اینها فقه بیاموز. شیخ مفید حیرت زده مانده که تعبیر این خواب چیست. فردای آن روز شریف رضی . سید مرتضی علم الهدی را مادرشان نزد شیخ مفید آورده . گفته اینها را فقه بیاموز.

 

۳/۸

علامه شعرانی در خواب دیدند از سمت خراسان (بر تربت مدفون آن هزاران سلام و صلوات) دودی سیاه به آسمان بلند شد که همه مومنان و صالحان را مسموم کرد. چند روز بعد خبر رسید حرم سلطان دین شمس الشموس توسط قوای روس به توپ بسته شده است.

 

۴/۸

علامه حسن‌زاده آملی در خواب دیدند چاله‌ای کثیف و متعفن را دارند زیر و رو می‌کنند و گوشتهای مردار گوسفند آنجا انباشته است.

فردای ان روز زنگ خانه را زده‌اند. علامه در را باز کرده دیده یک نفر سوار بر موتور، یک کیسه کتاب آورده و می‌گوید اینها کتب فلان کس است که علیه دین و مذهب کتاب نوشته. خواستیم دور بریزیم گفتیم شاید به کار شما بیاید که بر آنها رد بنویسید. و خداحافظی کرد و رفت. علامه تا نشسته کیسه را باز کرده، به خواب دیشب منتقل شده. و با خود گفته ما در کنار آب شیرین و زلال قرآن و روایات اهل‌بیت عصمت و طهارت نشسته‌ایم. حیف این عمر نازنین که صرف این اباطیل و ترهات شود.

 

۵/۸

شیخ رییس (رضوان الله تعالی علیه) فصل هشتم نمط عاشر اشارات درباره اینکه نفس انسانی مستعد است که در خواب به عالم غیب داخل شود و اخبار گذشته و آینده را مشاهده کند سخن را بدانجا رسانده که خواب موضوعیت ندارد، در بیداری هم می‌شود. نفس پخته و رسیده می‌خواهد.

 

 

۶/۸

حضرت ابی‌عبدالله شب قبل از عاشورا فرمودند: لحظه‌ای به خواب رفتم، دیدم سگ‌هایی بر من هجوم آوردند و در میان آنان سگی بود که رنگش سیاه و سفید بود و بیش از همه به من حمله می کرد و من گمان می‌کنم کسی که قاتل من است، مبتلا به بیماری برص است. سلام خدا بر او و لعنت خدا بر قاتلانش.

 

بحار الانوار، ج۴۵، ص۳

 

۷/۸

در خطبه ۷۰ نهج‌البلاغه هست که: گفتار آن حضرت در سحرگاه روزى که ضربت به فرق مبارکش رسید

مَلَکَتْنِی عَیْنِی وَ أَنَا جَالِسٌ فَسَنَحَ لِی رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله علیه وآله) فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا ذَا لَقِیتُ مِنْ أُمَّتِکَ مِنَ الْأَوَدِ وَ اللَّدَدِ فَقَالَ ادْعُ عَلَیْهِمْ فَقُلْتُ أَبْدَلَنِی اللَّهُ بِهِمْ خَیْراً مِنْهُمْ وَ أَبْدَلَهُمْ بِی شَرّاً لَهُمْ مِنِّی .

ترجمه:

نشسته بودم که خواب مرا گرفت، و رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله‏ بر من آشکار شد، گفتم: اى پیامبر خدا، چه کجى‏ها و دشمنى‏ها از امت تو دیدم فرمود: به آنان نفرین کن. گفتم: خداوند بهتر از آنان را به من عنایت کند، و به جاى من شرى را بر آنان گمارد. 

 

 

۸/۸

با طهارت خوابیدن، و قبل از خواب تسبیحات حضرت فاطمه و سوره تبارک و سوره دخان را خواندن تأثیر عجیبی در مشاهده رویای صادقه دارد. و البته خالی بودن ذهن از مشاغل دنیوی تأثیر اصلی را دارد.

 

پایان

  • عباس ذوالقدری

أَ لَا حُرٌّ یَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ لِأَهْلِهَا؟ إِنَّهُ لَیْسَ لِأَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِیعُوهَا إِلَّا بِهَا.


 آیا آزاده ‏اى نیست که این خرده طعام مانده در کام دنیا را بیفکند و به اهلش واگذارد؟ جانهاى شما را بهایى نیست جز بهشت جاودان، پس مفروشیدش جز بدان. (حکمت 456 نهج البلاغه)

 

علی علیه السلام همه عاشورا را در این حکمت خلاصه کرد و ارائه داد. حرّیت و آزادگی در گذشتن از دنیا و ذلّت و نکبت در دلداگی به آن است. راه حرّ و عمر سعد از اینجا از هم جدا می شود.

  • عباس ذوالقدری

خطبه 3 = معروف به خطبه شقشقیه

خطبه 83 = معروف به خطبه غرّاء

خطبه 91 = معروف به خطبه اشباح

خطبه 109 = معروف به خطبة الزهراء

خطبه های 165 - 176 - 185 - 186

خطبه 192 = معروف به خطبه قاصعه

خطبه 193 = معروف به خطبه همام

خطبه 222 = در تفسیر الهکم التکاثر

نامه 28 = در پاسخ به معاویه

نامه 31 = به امام حسن مجتبی علیه السلام

نامه 45 = به عثمان بن حنیف

نامه 53 = به مالک اشتر


اگر کسی بخواهد با نهج البلاغه انس داشته باشد و نمی داند از کجا شروع کند بهتر است ابتدا اینها را بخواند. 

  • عباس ذوالقدری

حضرت امیر در نهج البلاغه درباره قرآن کریم توصیفات زیبایی دارد که در خطبه های ۱۸ و۱۷۶ و۱۸۳ و ۱۹۸ بیشتر دیده می شود. از همه این خطبه ها این جملات را برگزیدم:

 

لَا تُکْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلَّا بِه‏

تاریکی ‏ها بدون قرآن بر طرف نخواهد شد.

 

لَا لِأَحَدٍ قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنًى‏

کسی بدون قرآن غنی و بى نیاز نشود.

 

دَوَاءً لَیْسَ بَعْدَهُ دَاءٌ

دارویى که از پس آن بیمارى نیست

 

نُوراً لَیْسَ مَعَهُ ظُلْمَة

نورى که با وجود آن تاریکی نیست‏

 

شِفَاءً لَا تُخْشَى أَسْقَامُه‏

شفایی که در آن بیم بیمارى نباشد

 

مَا لِلْقَلْبِ جِلَاءٌ غَیْرُه

برای قلب جلایی جز آن نیست

 

إِنَّ فِیهِ عِلْمَ مَا یَأْتِی وَ الْحَدِیثَ عَنِ الْمَاضِی وَ دَوَاءَ دَائِکُمْ

علم آینده و خبر گذشته و دوای دردتان در قرآن است

  • عباس ذوالقدری

دعا کنیم که خدای متعال تا لحظه فرا رسیدن مرگمان اعضای بدن ما را از ما نگیرد. اگر کسی تجربه شکستگی دست و پا را داشته باشد می داند که تحمل درد آن یک طرف، اما زحمتی که انسان به خانواده و اطرافیان دارد یک طرف. احساس بدی دارد از اینکه دیگران در غذا خوردن و طهارت و غیره باید کمکش کنند. انسان احساس می کند کرامتش خدشه دار شده. فلذا کریمانه باید دعا کنیم که خدای متعال ارزش و کرامت ما را حفظ کند. 

اینگونه دعا کردن را حضرت امیر در نهج البلاغه عرضه داشت و به ما هم یاد داد که: اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِی أَوَّلَ کَرِیمَةٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ کَرَائِمِی وَ أَوَّلَ وَدِیعَةٍ تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمِکَ عِنْدِی» (خ215)

خدایا به ما چشم دادی، گوش دادی، دست و پا دادی، اعضا و جوارح دادی، اما اول چیزی که از ما می گیری جان ما باشد. نه اینکه اعضای بدن را از ما بگیری و ما محتاج خلق بشویم.

  • عباس ذوالقدری

عباس ذوالقدری
سایت قبلی 2baleparvaz.ir
کانال تلگرامی قبلی menbardigital@

امام صادق علیه السلام فرمود: مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ دُعِیَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِیماً فَقِیلَ تَعَلَّمَ لِلَّهِ وَ عَمِلَ لِلَّهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ (الکافی، ج‏1، ص: 36) یعنی: هر که براى خدا علم را بیاموزد و به آن عمل کند و به دیگران بیاموزد در ملکوت آسمانها عظیمش خوانند و گویند: آموخت براى خدا، عمل کرد براى خدا، تعلیم داد براى خدا.

امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود: مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ (نهج البلاغه، حکمت 73)
یعنی: کسی که خود را رهبر و امام مردم قرار داد باید قبل از تعلیم دیگران به تعلیم خود پردازد و پیش از آنکه به زبان تربیت کند، به عمل تعلیم دهد. و آن که خود را تعلیم دهد و ادب کند، به تعلیم و تکریم سزاواراتر است از آن که دیگری را تعلیم دهد و ادب آموزد.