شنیدم عاشقی پروانه خوئی |
در آئین محبّت راستگوئی |
رفیق خلوت آن سلطان دین را |
حریف صحبت آن عشق آفرین را |
یکی دلباخته پیش شه عشق |
علی گنجینه سرّ الله عشق |
بیامد نزد آن شه با دلی پاک |
دلی چون گل زداغ عشق صد چاک |
بیامد تا نشان زآن یار جوید |
طریق وصل آن دلدار پوید |
بیامد تا شه افروزد دلش را |
ز برق عشق سوزد حاصلش را |
بیامد تا شود مست از می عشق |
هیاهوئی کند از هی هی عشق |
همی گفت ای علی ای سرّ اسرار |
ز سرّ پاکبازان پرده بردار |
بگو اوصاف مرغان چمن را |
که بگسستند از هم دام تن را |
که چون بر آشیان جان پریدند |
که چون در کوی جانان آرمیدند |
که چون بر وصل دلبر دل سپردند |
که چون ره در حریم شاه بردند |
که چون آن تشنه کامان، آب جستند |
در این تاریک شب، مهتاب جستند |
که جام عشق آنان کرد لبریز |
که جز یار از همه کردند پرهیز |
که آنان را حجاب از دیده بگشاد |
به روی حق دو چشم پاک بین داد |
که آنان را زحیوان رهانید |
به اوج قدس انسانی رسانید |
که آنان را به کوی عشق ره داد |
در خلوتسرای قدس بگشاد |
که آنان را جمال یار بنمود |
هزاران پرده زان رخسار بگشود |
که آنان را محبّت در دل افکند |
به جان جز مهر جانان گفت مپسند |
که کرد آن عندلیبان را به گلزار |
نکو فکر و نکو ذکر و نکو کار |
بگو اوصاف آن پاکان که چونند |
به تن در این جهان وزدل برونند |
توئی چون کاشف سرّ نهانی |
بیار از عشقبازان داستانی |
برون از گنج خاطر ریز گوهر |
چه باشد از حدیث عشق خوشتر |
روان پارسایان زان میانه |
شدی تیر محبّت را نشانه |
گروهی دل زنقش ماسوی پاک |
به باغ عشق چون گل سینه صد چاک |
خدا آن نیکوان را سروری داد |
به انواع فضایل برتری داد |
یکی دان زان فضیلتهای بسیار |
که آنان راست دائم صدق گفتار |
نخستین وصف خوبان راستگویی است |
نکو بشنو که این وصف نکویی است |
کسی را کاین نکویی در زبان است |
زهر نیکویی اندر وی نشان است |
هر آن کس را که باشد صدق گفتار |
در او یابی صفات نیک، بسیار |
دلی کز عشق روشن، آفتاب است |
فروغش بر زبان صدق و صواب است |
گر آنان را زمان وصل محبوب |
نبودی در قضای عشق مکتوب |
نبود آن شاهبازان را قفس جای |
که شاهان را به زندان نیست مأوای |
چو سیمرغ از فضای تنگ کونین |
برون جستند در یک طرفه العین |
بر آن مرغ آمد این خاکی قفس تنگ |
که بیند باغ گل فرسنگ فرسنگ |
چو آن مرغان جان بینند یاران |
به گلزار جنان خوش چون هزاران |
چه گلزاری سرای انس با یار |
وز آنجا نه رقیب آگه نه اغیار |
همه مشتاق پروازند ازین دام |
کجا در دام تن گیرند آرام |
به جان مشتاق دیدار نگارند |
به چشم شوق گریان زانتظارند |
همه غمگین زهجران حبیب اند |
همه از وصل دلبر بی شکیب اند |
همه ایّام و سال و مه شمارند |
که روز وصل جانان جان سپارند |
شب آمد شب، رفیق دردمندان |
شب آمد شب، حریف مستمندان |
شب آمد شب، که نالد عاشق زار |
گهی از دست دل، گاهی زدلدار |
شب آمد شب، که گردد محفل من |
سیه چون زلف دلبر یا دل من |
شب است آشوب رندان نظر باز |
شب است آهنگ بزم عشق دمساز |
شب است انجم فروز کاخ نُه طاق |
شب است آتش زن دلهای مشتاق |
شب از فریاد مرغ حق شود مست |
به تار طرّه ی جانان زند دست |
شب است اخترشناسان را دل افروز |
شب است آتش به جانان را جگرسوز |
شب آمد عرصه ی گیتی کند تنگ |
به فریاد آورد مرغ شباهنگ |
شب آمد کاروان عشق را میر |
شب آمد قلزم پرموج تقدیر |
شب آمد حکمت آموز دل پاک |
شب آمد گوهر افروز نُه افلاک |
شب آمد پرده ی پر گوهر نور |
شب آمد محفل اسرار مستور |
شب آمد پرده پوش مست و هشیار |
فروغ دیده ی دلهای بیدار |
شب آمد نقشه ی صحرای افلاک |
شب آمد طوطیای چشم ادراک |
به شب مردان که در ره تیزگامند |
به سان شمع سوزان در قیامند |
به شب مرغان حق را سوز و ساز است |
به خاک عشق شب روی نیاز است |
شب آن معراجی عرش آشیانه |
فسبحان الّذی اسری ترانه |
فراز بارگاه عرش بنشست |
زجام لی مع الله گشت سرمست |
چو روز آید زدانش هوشیارند |
به تحویلات گردون بردبارند |
سپهر و جمله تغییرات گردون |
سپاه انجم ار آرد شبیخون |
اگر پر فتنه غرب و شرق گردد |
وگر گیتی به طوفان غرق گردد |
مر آنان را نه تشویق و است و نیم بیم |
دل و جانشان به حکم دوست تسلیم |
دلی کز معرفت نور و صفا یافت |
نظام عالم از حکم قضا یافت |
سراپا محو فرمان خدا گشت |
به شام این جهان شمع هدی گشت |
به جانش نور علم و حلم برتافت |
به نیکوکاری و پرهیز بشتافت |
به دانش هر دلی روشن روان است |
دلیر و بردبار و مهربان است |
که دانائی فزاید بردباری |
نکو کرداری و پرهیزکاری |
چو آنان را به نیکویی ستایند |
بیندیشند و بر نیکی فزایند |
همی گویند در پاسخ که ما را |
سریرت هست بر خویش آشکار |
به خود مائیم داناتر زاغیار |
زما به داند آن دانای اسرار |
پس آنگه با نیاز عشق دمساز |
همی گویند کای دانای هر راز |
تو با گفتارشان بر ما هیچی |
که هیچی را ستایش کرده هیچی |
همی گوید به دل کای پاک یزدان |
مرا برتر زهر پندار گردان |
نکوتر ساز ما را زین گمانها |
الا ای از تو نیکو جسم و جانه |
ببخشا آنچه مستور است از ایشان |
زکار زشت و فکار پریشان |
اگر با غافلان یک عمر بنشست |
به یاد روی جانان بود پیوست |
وگر با ذاکران آمیخت جانش |
نَبُد غافر زیار مهربانش |
که نامش از وفاداران نگارند |
به راه دین زهشیاران نگارند |
نپوید راه باطل آن نکو نام |
نه از حق یک قدم بیرون نهد گام |
چنین گفتند ارباب حقایق |
چو بشکفتند چون باغ شقایق |
که باشد در حقیقت باطل و حق |
گدائیّ ابد شاهیّ مطلق |
به باطل گر جهان گیری گدائی |
چون حق را پیروی کشور گشائی |
حق آن هستی محض آمد کآنجا |
نیارد نیستی هرگز نهد پ |
به حق پیوند اگر هشیاری ای دل |
زباطل رشته ی امید بگسل |
چو دور از خلق گردد در تفرّد |
نزاهت خواهد و زهد و تجرّد |
نی از مردم به کبر و ناز دور است |
چنان کز طبع ارباب غرور است |
وگر نزدیک گردد آن وفادار |
بجز اشفاق و رحمت نیستش کار |
شود نزدیک با مردم که شاید |
دری از عشق بر دلها گشاید |
نی از مکر و فریب آید به نزدیک |
سخن اینجا رسید ای عقل ناهیک |
گریز ای عقل کآمد عشق خونریز |
و یا پروانه شو زآتش مپرهیز |
روان بگذار و تن بسپار و جانسوز |
دل از شمع جمال شه بیفروز |
بر آتش زن که شمع بزم لاهوت |
فروزد جان و سوزد جسم ناسوت |
بیفشال بال و پرکان طرفه صیاد |
بگیرد جسم و جان را سازد آزاد |
الهی زان می پاک الستی |
الهی را زهوش آور به مستی |
همان مستی که دل هشیار سازد |
مرا مخمور چشم یار سازد |
چنان مستم کن از صهبای عشقت |
چنان مجنونم از سودای عشقت |
که هرگز دیده ی عقلم زمست |
نبیند جز تو در اقلیم هستی |
الهی هرچه خواهی کن به جانم |
مکن بی نور خود شمع روانم |
فروزان سینه ام را زآتش عشق |
بسوزان هستیم در تابش عشق |
دلم چون شمع آتشخانه گردان |
به شمعم عالمی پروانه گردان |
زقلبم چشمه ی حکمت برانگیز |
روان از قلب گردان بر زبان نیز |
حجابی بر من مشتاق بگشا |
لبم بر ناله ی عشّاق بگش |
نوای ناله ام را دلنشین کن |
زبان خامه ام را آتشین کن |
زمهرت برفروزان نامه ی من |
به دست عشق گردان خامه ی من |
چو خاصانم بده اندر حضورت |
دل تاریکم افروزان به نورت |
نیازی ده که دل در بینوائی |
شود سلطان ملک پارسائی |
ز غیر خویش بنمائی نیازم |
در اقلیم ابد کن سرفرازم |
زخاصانم رفیق راه بنم |
دل پر غفلتم آگاه بنم |
برون از پرده ی پندارم آور |
چو مشتاقان حق در کارم آور |
رهائی ده زنفس پر فسونم |
زعشق افکن به صحرای جنونم |
که از دام هوس آزاد گردم |
به گرد کویت ای صیاد گردم |