عباس ذوالقدری

سلام خوش آمدید

اذکار سالک الی‌الله: ترجمه بخش اذکار از رساله لقاءالله حضرت علامه حسن حسن‌زاده آملی

 

علامه حسن زاده آملی رضوان الله تعالی علیه رساله ای دارند در لقاء الله، با همین عنوان، که در ذیل شرح نامه امیرالمومنین به محمد ابن ابی بکر نهج البلاغه در جلد نوزدهم کتاب منهاج البراعه درج کردند.

این رساله کوتاه یک خاتمه هم در اذکار سالک الی الله دارد که ترجمه آن را با تلخیص اینجا می آوریم. توضیحات بسیار مفیدی هم دارد که حذف کردیم طالبان به اصل کتاب مراجعه کنند. در اینجا فقط خود اذکار را می اوریم که برای سالکان الی الله مفید است و ان شاء الله ورد یومیه خود قرار دهند.

 

سید ابن طاووس در کتاب اقبال الاعمال مناجاتی برای ماه شعبان نقل کرده تحت عنوان مناجات شعبانیه معروف است. فرموده این مناجات امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام و همه امامان از فرزندان اوست که در ماه شعبان خدا را به این کلمات می خواندند:

اللهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد و اسمع دعائى إذا دعوتک... تا می رسد به اینجا که:

إلهی هب لی کمال الإنقطاع إلیک و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها إلیک حتّى تخرق أبصار القلوب حجب النور فتصل إلى معدن العظمة و تصیر أرواحنا معلّقة بعزّ قدسک....

تا اینجا که:

إلهی إن أنا متنى الغفلة عن الاستداد للقائک فقد نبّهتنی المعرفة بکرم آلائک....

و تا ایجا که:

 و ألحقنی بنور عزّک الأبهج فأکون لک عارفا و عن سواک منحرفا و منک خائفا مراقبا یا ذا الجلال و الاکرام.

 

همچنین در همین کتاب در اعمال رجب آورده: دعایی که شیخ کبیر ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعید رضی الله عنه از ناحیه مقدسه امام زمان عجل الله تعالی فرجه نقل کرده است از تویعی که از جانب ایشان صادر شده است:

بسم الرّحمن الرّحیم بخوان در هر روز از روزهای رجب رجب: اللهمّ إنّی أسئلک بمعانی جمیع ما یدعوک به ولاة أمرک المأمونون على سرّک المستبشرون [المستسرّون در برخی نسخه ها] بأمرک الواصفون لقدرتک المعلنون لعظمتک، و أسألک‌ بما نطق فیهم من مشیّتک، فجعلتهم معادن لکلماتک و أرکانا لتوحیدک و آیاتک و مقاماتک الّتی لا تعطیل لها فی کلّ مکان یعرفک بها من عرفک، لا فرق بینک و بینها إلّا أنّهم عبادک و خلقک، فتقها و رتقها بیدک بدؤها منک و عودها إلیک. إلخ.

این توقیع از اسرار مکنون و مخزون خداوند است، و حقایقی که در آن گنجانده شده است قابل درک است اما قابل توصیف نیست. هر آنکه قلب داشته باشد به ان نائل می شود.

و در دعای عرفه امام حسین علیه السلام:

إلهى تردّدی فی الاثار یوجب بعد المزار فاجمعنی علیک بخدمة توصلنی إلیک کیف یستدلّ علیک بما هو فی وجوده مفتقر إلیک؟ أ یکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتى یکون هو المظهر لک؟ متى غبت حتّى تحتاج إلى دلیل یدلّ علیک؟ و متى بعدت حتّى تکون الاثار، هی الّتی توصل إلیک؟ عمیت عین لا تراک علیها رقیبا، و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبّک نصیبا.

إلهی أمرت بالرجوع إلى الاثار فارجعنی إلیک بکسوة الأنوار و هدایة الاستبصار حتّى أرجع إلیک منها، کما دخلت إلیک منها مصون السرّ عن النظر إلیها، و مرفوع الهمّة عن الاعتماد علیها إنّک على کلّ شی‌ء قدیر.

إلهی هذا ذلّی ظاهر بین یدیک، و هذا حالی لا یخفى علیک، منک أطلب الوصول إلیک، و بک أستدلّ علیک، فاهدنی بنورک إلیک، و أقمنی بصدق العبودیة بین یدیک.

إلهی علّمنی من علمک المخزون، و صنّی بسرّک [بسترک برخی نسخه ها‌] المصون.

إلهی حقّقنی بحقائق أهل القرب، و اسلک بی مسلک أهل الجذب.

و کلینی در باب دعاهای تعقیبات نمازها از امام جواد علیه السلام دعایی نقل کرده است تا جایی که عرضه می دارد:

و أسألک الرضا بالقضاء و برکة الموت بعد العیش و برد العیش بعد الموت و لذّة المنظر إلى وجهک و شوقا إلى رؤیتک و لقائک من غیر ضرّاء مضرّة و لا فتنة مضلّة. إلخ.

و در دعای روز دوشنبه امام کاظم علیه السلام آمده:

و أسألک خشیتک فی السرّ و العلانیة و العدل فی الرضا و الغضب و القصد فی الغنى و الفقر و أن تحبّب إلىّ لقاءک فی غیر ضرّاء مضرّة و لا فتنة مضلّة. إلخ. 

کفعمی در بلد امین و مصباح نقل کرده است.

و چند فراز هم از مناجات خمس عشره امام زین العابدین علیه السلام 

در مناجات خائفین:

و لیتنی علمت أمن أهل السعادة جعلتنی و بقربک و جوارک خصصتنی فتقرّ بذلک عینی و تطمئنّ له نفسی... تا: إلهی لا تغلق على موحّدیک أبواب رحمتک و لا تحجب مشتاقیک عن النظر إلى جمیل رؤیتک.

و ر مناجات راغبین إلهی إن کان قلّ زادی فی المسیر إلیک فلقد حسن ظنّی بالتوکّل علیک... تا: و إن أنا متنى الغفلة عن الاستعداد للقائک فقد نبّهتنی المعرفة [المغفرة- خ ل‌] بکرمک و آلائک... تا:

أسألک بسبحات وجهک و بأنوار قدسک، و أبتهل إلیک بعواطف رحمتک و لطائف برّک أن تحقق ظنّی بما اؤمّله من جزیل إکرامک و جمیل إنعامک فی القربى منک و الزلفى لدیک و التمتع بالنظر إلیک.

و در مناجات مطیعین: اللهمّ احملنا فی سفن نجاتک و متّعنا بلذیذ مناجاتک و أوردنا حیاض حبّک، و أذقنا حلاوة ودّک و قربک.

و در مناجات مریدین: و لقاؤک قرّة عینی، و وصلک منى نفسی، و إلیک شوقی و فی محبّتک ولهی و إلى هواک صبابتی و رضاک بغیتی، و رؤیتک حاجتی و جوارک طلبی، و قربک غایة سؤلی، و فی مناجاتک انسی و راحتی [روحی- خ ل‌].

و در مناجات محبین: إلهی من ذا الّذی ذاق حلاوة محبّتک، فرام منک بدلا؟! و من ذا الّذی أنس بقربک فابتغى عنک حولا؟! إلهی فاجعلنا ممّن اصطفیته لقربک و ولایتک، و أخلصته لودّک و محبّتک، و شوّقته إلى لقاءک، و رضّیته‌ بقضائک، و منحته بالنظر إلى وجهک- إلى أن قال: و اجتبیته لمشاهدتک.

 

و در مناجات متوسلین: و اجعلنی من صفوتک الّذین أحللتهم بحبوحة جنّتک و بوّأتهم دار کرامتک، و أقررت أعینهم بالنظر إلیک یوم لقائک، و أورثتهم منازل الصدق فی جوارک.

و در مناجات مفتقرین: ولوعتى لا یطفیها إلّا لقاؤک، و شوقى إلیک لا یبلّه إلّا النظر إلى وجهک.

و در مناجات عارفین: فهم إلى أو کار الأفکار یأوون، و فی ریاض القرب و المکاشفة یرتعون- إلى أن قال: و قرّت بالنظر إلى محبوبهم أعینهم، إلى أن قال: ما أطیب طعم حبّک، و ما أعذب شرب قربک.

و در مناجات ذاکرین: فلا تطمئن القلوب إلّا بذکراک، و لا تسکن النفوس إلّا عند رؤیاک- إلى أن قال: و أستغفرک من کلّ لذّة بغیر ذکرک، و من کلّ راحة بغیر انسک، و من کلّ سرور بغیر قربک.

و در مناجات زاهدین: و اقرر أعیننا یوم لقائک برؤیتک.

پس مراقبت کن به این مناجات خمس عشره امام سجاد علیه السلام مخصوصاً مناجات عارفین و مناجات محبین، که جلای قلوب است.

و در آخر دعای چهل و هفتم از صحیفه سجادیه که دعای عرفه است آمده:

و أ تحفنى بتحفة من تحفاتک، و اجعل تجارتی رابحة، و کرّتی غیر خاسرة، و أخفنى مقامک، و شوّقنى لقاءک- إلخ.

و در توحید شیخ صدوق در باب «فی أنه عزّ و جلّ لا یعرف إلّا به» از امام باقر علیه السلام نقل کرده است که: إنّ رجلا قام إلى أمیر المؤمنین علیه السّلام و قال: بماذا عرفت ربّک؟ قال: بفسخ العزم، و نقض الهمم لما هممت فحیل بینی و بین همّى و عزمت فخالف القضاء عزمی علمت أنّ المدبّر غیرى، قال: فبما ذا شکرت نعماه؟ قال: نظرت إلى بلاء قد صرفه عنّى و أبلى به غیری فعلمت أنّه قد أنعم علیّ فشکرته، قال: فبما ذا أحببت لقاه؟ قال: لما رأیته قد اختار لی من دین ملائکته و رسله و أنبیائه علمت أنّ الّذی أکرمنى بهذا لیس ینسانی فأحببت لقاه.

و شیخ کلینی در کافی در باب «الاهتمام بامور المسلمین و النصیحة لهم و نفعهم» از سفیان بن عیینة نقل کرده است که شنیدم از ابا عبد اللّه امام جعفر صادق علیه السّلام می فرمود: علیک بالنصح للّه فی خلقه فلن تلقاه بعمل أفضل منه.

 

  • عباس ذوالقدری

استاد فیاضی در تاریخ یک مهر ۶۹ در اولین جلسه تدریس کتاب بدایةالحکمه گفتند:

بعد از اتمام تدریس بدایه، شهید قدوسی از علامه خواستند که کتابی در سطح بالاتری از فلسفه نوشته شود. علامه این بار با در نظر گرفتن مطالب اسفار و تعلیقاتی که ایشان بر اسفار داشت، نهایه را نوشتند. این کتاب در واقع تنقیح مطالب اسفار و حاوی حواشی خود ایشان است. اگر کسی به اسفار مراجعه کند و بعد آن را با نهایه تطبیق کند متوجه می شود که نهایه چه کتاب منقح و درخور تحسینی است.

 

استاد عبدالرسول عبودیت هم گفتند:  فیلم

بدایه و نهایه کتاب درسی نیستند و برای شروع هم اصلا مناسب نیست. ترتیبی هم که خوانده می‌شود اشتباه است قبل از نهایه، کتاب آموزش فلسفه مصباح یزدی را خواندن اشتباه است زیرا نقدهای بسیاری بر نهایه دارد و درستش این است که بعد از نهایه خوانده شود نه قبل از آن. از خود مرحوم علامه طباطبایی هم نقل شده که من نهایه را برای بعد از اسفار نوشته‌ام. و جمع بندی نظرات بعد از مشا و اشراق و صدرا است.

 

  • عباس ذوالقدری

ابومحمد عبدالله بن مُسکان از اصحاب سه امام، امام باقر و امام صادق و امام کاظم علیهم السلام.  شیخ مفید و نجاشی وثاقت او را تأیید کرده‌اند.

نام او در کتاب اصول کافی، در مجموع سلسله اسناد احادیث و پاورقی برخی احادیث ۶۹۶ بار آمده است.

نکته عجیب درباره او این است که حتی یک حدیث بلاواسطه از امام صادق علیه السلام ندارد و از با واسطه زراره و ابوبصیر و حلبی و ابن ابی یعفور و محمد بن مروان و غیره حدیث نقل کرده است.

  • عباس ذوالقدری

علم لدنی علمی در مقابل علوم دیگر نیست. بلکه همین علوم را اگر خداوند مستقیما و بدون واسطه فکر و کتاب و استاد و کلاس درس به کسی افاضه فرماید می‌شود علم لدنی. و اگر انسان از راه مطالعه و درس بیاموزد می‌شود غیر لدنی. و در هر صورت طبق آیه شریفه «و لایحیطون بشیء من علمه الا بما شاء» فیاض علی الاطلاق علم را افاضه می‌فرماید و هر دانشی نصیب کسی شود از هر طریقی که باشد از جانب خدای علیم است.

  • عباس ذوالقدری

اعتکاف عبادتی سلبی است نه ایجابی.

 

صمت

صمت و سکوت یک ریاضت مشروع است. برای انسان سخت است که زبان خود را کنترل کند و از پرحرفی بازدارد، اما اعتکاف یک فرصت و امکانی را فراهم می‌کند که انسان این کار را راحت تمرین کند و بتواند بعد از اعتکاف هم آن را ادامه دهد.

 

جوع

در زمان انبیاء سَلَف سه نفر رفیق گذرشان به دیار غربت افتاد، شب فرارسید، هر یک براى تحصیل غذا به نقطه‌اى متفرّق شدند لیکن با یکدیگر میعاد نهادند که فردا در وقت معیّن در آن میعادگاه یکدیگر را ملاقات کنند، یکى از آنها میهمان بود و دیگرى به میهمانى شخصى درآمد و چون سوّمى جائى نداشت با خود گفت به مسجد مى‌روم و میهمان خدا مى‌شوم، و تا صبح در آنجا به سر برد و همچنان گرسنه باقى بود. صبحدم در میعاد خود هر سه نفر حضور یافتند و هر یک سرگذشت خود را بیان کردند. از جانب خداى تعالى به نبىّ آن زمان وحى رسید که به آن میهمان ما بگو: ما میهمانى این میهمان عزیز را قبول کردیم و خود میزبان او شدیم و براى او در صدد تهیّه بهترین غذاها برآمدیم لکن در خزانۀ غیب خود تفحّص کردیم بهتر از گرسنگى غذائى را براى وى نیافتیم».

این روایت در کتاب ارشادالقلوب است.

 

سهر

سهر به معنای شب بیداری و تهجد غیر از سحر است. ان ناشئة اللیل هی اشد وطئا و اقوم قیلا. فرصت شب زنده داری در اعتکاف و تلاوت قران و اقامه نماز شب فرصت مهمی است.

 

خلوت

 

 

ذکر به دوام

 

  • عباس ذوالقدری

احمد بن حنبل در کتاب مسند از «سفینة» غلام رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم روایت کرده که گفت: زنى از انصار دو مرغ بریان وسط دو عدد نان، به پیامبر اکرم هدیه آورد و جلو او نهاد رسول خدا گفت: 

«اللهمّ ائتنى باحبّ خلقک الیک و الى رسولک» 

خدایا محبوب ترین بندگانت را به من برسان همان موقع على (علیه السلام) آمد و صدایش را بلند کرد پیامبر فرمود: او کیست؟ گفتم: على است.فرمود: در را براى او باز کن، در را براى او باز کردم، با پیامبر با هم خوردند و تمام شد.

(از کتاب طرائف سید ابن طاووس)

و نظیر این روایات بسیار است که پیامبر به بهانه‌های مختلف و پیشامدهای گوناگون برای اینکه به اصحاب بفهماند محبوب ترین خللیق نزد خداوند علی علیه‌السلام است چنین کاری کرده است.

  • عباس ذوالقدری

شنیدم عاشقی پروانه خوئی

در آئین محبّت راستگوئی

رفیق خلوت آن سلطان دین را

حریف صحبت آن عشق آفرین را

یکی دلباخته پیش شه عشق

علی گنجینه سرّ الله عشق

بیامد نزد آن شه با دلی پاک

دلی چون گل زداغ عشق صد چاک

بیامد تا نشان زآن یار جوید

طریق وصل آن دلدار پوید

بیامد تا شه افروزد دلش را

ز برق عشق سوزد حاصلش را

بیامد تا شود مست از می عشق

هیاهوئی کند از هی هی عشق

همی گفت ای علی ای سرّ اسرار

ز سرّ پاکبازان پرده بردار

بگو اوصاف مرغان چمن را

که بگسستند از هم دام تن را

که چون بر آشیان جان پریدند

که چون در کوی جانان آرمیدند

که چون بر وصل دلبر دل سپردند

که چون ره در حریم شاه بردند

که چون آن تشنه کامان، آب جستند

در این تاریک شب، مهتاب جستند

که جام عشق آنان کرد لبریز

که جز یار از همه کردند پرهیز

که آنان را حجاب از دیده بگشاد

به روی حق دو چشم پاک بین داد

که آنان را زحیوان رهانید

به اوج قدس انسانی رسانید

که آنان را به کوی عشق ره داد

در خلوتسرای قدس بگشاد

که آنان را جمال یار بنمود

هزاران پرده زان رخسار بگشود

که آنان را محبّت در دل افکند

به جان جز مهر جانان گفت مپسند

که کرد آن عندلیبان را به گلزار

نکو فکر و نکو ذکر و نکو کار

بگو اوصاف آن پاکان که چونند

به تن در این جهان وزدل برونند

توئی چون کاشف سرّ نهانی

بیار از عشقبازان داستانی

برون از گنج خاطر ریز گوهر

چه باشد از حدیث عشق خوشتر

روان پارسایان زان میانه

شدی تیر محبّت را نشانه

گروهی دل زنقش ماسوی پاک

به باغ عشق چون گل سینه صد چاک

خدا آن نیکوان را سروری داد

به انواع فضایل برتری داد

یکی دان زان فضیلتهای بسیار

که آنان راست دائم صدق گفتار

نخستین وصف خوبان راستگویی است

نکو بشنو که این وصف نکویی است

کسی را کاین نکویی در زبان است

زهر نیکویی اندر وی نشان است

هر آن کس را که باشد صدق گفتار

در او یابی صفات نیک، بسیار

دلی کز عشق روشن، آفتاب است

فروغش بر زبان صدق و صواب است

گر آنان را زمان وصل محبوب

نبودی در قضای عشق مکتوب

نبود آن شاهبازان را قفس جای

که شاهان را به زندان نیست مأوای

چو سیمرغ از فضای تنگ کونین

برون جستند در یک طرفه العین

بر آن مرغ آمد این خاکی قفس تنگ

که بیند باغ گل فرسنگ فرسنگ

چو آن مرغان جان بینند یاران

به گلزار جنان خوش چون هزاران

چه گلزاری سرای انس با یار

وز آنجا نه رقیب آگه نه اغیار

همه مشتاق پروازند ازین دام

کجا در دام تن گیرند آرام

به جان مشتاق دیدار نگارند

به چشم شوق گریان زانتظارند

همه غمگین زهجران حبیب اند

همه از وصل دلبر بی شکیب اند

همه ایّام و سال و مه شمارند

که روز وصل جانان جان سپارند

شب آمد شب، رفیق دردمندان

شب آمد شب، حریف مستمندان

شب آمد شب، که نالد عاشق زار

گهی از دست دل، گاهی زدلدار

شب آمد شب، که گردد محفل من

سیه چون زلف دلبر یا دل من

شب است آشوب رندان نظر باز

شب است آهنگ بزم عشق دمساز

شب است انجم فروز کاخ نُه طاق

شب است آتش زن دلهای مشتاق

شب از فریاد مرغ حق شود مست

به تار طرّه ی جانان زند دست

شب است اخترشناسان را دل افروز

شب است آتش به جانان را جگرسوز

شب آمد عرصه ی گیتی کند تنگ

به فریاد آورد مرغ شباهنگ

شب آمد کاروان عشق را میر

شب آمد قلزم پرموج تقدیر

شب آمد حکمت آموز دل پاک

شب آمد گوهر افروز نُه افلاک

شب آمد پرده ی پر گوهر نور

شب آمد محفل اسرار مستور

شب آمد پرده پوش مست و هشیار

فروغ دیده ی دلهای بیدار

شب آمد نقشه ی صحرای افلاک

شب آمد طوطیای چشم ادراک

به شب مردان که در ره تیزگامند

به سان شمع سوزان در قیامند

به شب مرغان حق را سوز و ساز است

به خاک عشق شب روی نیاز است

شب آن معراجی عرش آشیانه

فسبحان الّذی اسری ترانه

فراز بارگاه عرش بنشست

زجام لی مع الله گشت سرمست

چو روز آید زدانش هوشیارند

به تحویلات گردون بردبارند

سپهر و جمله تغییرات گردون

سپاه انجم ار آرد شبیخون

اگر پر فتنه غرب و شرق گردد

وگر گیتی به طوفان غرق گردد

مر آنان را نه تشویق و است و نیم بیم

دل و جانشان به حکم دوست تسلیم

دلی کز معرفت نور و صفا یافت

نظام عالم از حکم قضا یافت

سراپا محو فرمان خدا گشت

به شام این جهان شمع هدی گشت

به جانش نور علم و حلم برتافت

به نیکوکاری و پرهیز بشتافت

به دانش هر دلی روشن روان است

دلیر و بردبار و مهربان است

که دانائی فزاید بردباری

نکو کرداری و پرهیزکاری

چو آنان را به نیکویی ستایند

بیندیشند و بر نیکی فزایند

همی گویند در پاسخ که ما را

سریرت هست بر خویش آشکار

به خود مائیم داناتر زاغیار

زما به داند آن دانای اسرار

پس آنگه با نیاز عشق دمساز

همی گویند کای دانای هر راز

تو با گفتارشان بر ما هیچی

که هیچی را ستایش کرده هیچی

همی گوید به دل کای پاک یزدان

مرا برتر زهر پندار گردان

نکوتر ساز ما را زین گمانها

الا ای از تو نیکو جسم و جانه

ببخشا آنچه مستور است از ایشان

زکار زشت و فکار پریشان

اگر با غافلان یک عمر بنشست

به یاد روی جانان بود پیوست

وگر با ذاکران آمیخت جانش

نَبُد غافر زیار مهربانش

که نامش از وفاداران نگارند

به راه دین زهشیاران نگارند

نپوید راه باطل آن نکو نام

نه از حق یک قدم بیرون نهد گام

چنین گفتند ارباب حقایق

چو بشکفتند چون باغ شقایق

که باشد در حقیقت باطل و حق

گدائیّ ابد شاهیّ مطلق

به باطل گر جهان گیری گدائی

چون حق را پیروی کشور گشائی

حق آن هستی محض آمد کآنجا

نیارد نیستی هرگز نهد پ

به حق پیوند اگر هشیاری ای دل

زباطل رشته ی امید بگسل

چو دور از خلق گردد در تفرّد

نزاهت خواهد و زهد و تجرّد

نی از مردم به کبر و ناز دور است

چنان کز طبع ارباب غرور است

وگر نزدیک گردد آن وفادار

بجز اشفاق و رحمت نیستش کار

شود نزدیک با مردم که شاید

دری از عشق بر دلها گشاید

نی از مکر و فریب آید به نزدیک

سخن اینجا رسید ای عقل ناهیک

گریز ای عقل کآمد عشق خونریز

و یا پروانه شو زآتش مپرهیز

روان بگذار و تن بسپار و جانسوز

دل از شمع جمال شه بیفروز

بر آتش زن که شمع بزم لاهوت

فروزد جان و سوزد جسم ناسوت

بیفشال بال و پرکان طرفه صیاد

بگیرد جسم و جان را سازد آزاد

الهی زان می پاک الستی

الهی را زهوش آور به مستی

همان مستی که دل هشیار سازد

مرا مخمور چشم یار سازد

چنان مستم کن از صهبای عشقت

چنان مجنونم از سودای عشقت

که هرگز دیده ی عقلم زمست

نبیند جز تو در اقلیم هستی

الهی هرچه خواهی کن به جانم

مکن بی نور خود شمع روانم

فروزان سینه ام را زآتش عشق

بسوزان هستیم در تابش عشق

دلم چون شمع آتشخانه گردان

به شمعم عالمی پروانه گردان

زقلبم چشمه ی حکمت برانگیز

روان از قلب گردان بر زبان نیز

حجابی بر من مشتاق بگشا

لبم بر ناله ی عشّاق بگش

نوای ناله ام را دلنشین کن

زبان خامه ام را آتشین کن

زمهرت برفروزان نامه ی من

به دست عشق گردان خامه ی من

چو خاصانم بده اندر حضورت

دل تاریکم افروزان به نورت

نیازی ده که دل در بینوائی

شود سلطان ملک پارسائی

ز غیر خویش بنمائی نیازم

در اقلیم ابد کن سرفرازم

زخاصانم رفیق راه بنم

دل پر غفلتم آگاه بنم

برون از پرده ی پندارم آور

چو مشتاقان حق در کارم آور

رهائی ده زنفس پر فسونم

زعشق افکن به صحرای جنونم

که از دام هوس آزاد گردم

به گرد کویت ای صیاد گردم

 

  • عباس ذوالقدری

حقیقت بت‌پرست است آنکه در خود هست پندارش

برست از بت‌پرستی چون در پندار دربندد

غلام خاطر اویم، که او همّت قوی دارد

که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد

 

حکیم سنایی غزنوی

  • عباس ذوالقدری

و الاقتصار فی العمل بمجرد الأحکام الفقهیة و الجمود على الظواهر و التقشف فیها، فإن فی ذلک إبطالا لمصالح التشریع و إماتة لغرض الدین و سعادة الحیاة الإنسانیة فإن الإسلام کما مر مرارا دین الفعل دون القول، و شریعة العمل دون الفرض، و لم یبلغ المسلمون إلى ما بلغوا من الانحطاط و السقوط إلا بالاقتصار على أجساد الأحکام و الإعراض عن روحها و باطن أمرها

المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏2، ص: 235

 

ترجمه:

صرف عمل به احکام فقهى، و جمود به خرج دادن بر ظواهر دین کافى نیست. اکتفاء نمودن بر عمل به ظواهر دین، و رعایت نکردن روح آن، باطل کردن مصالح تشریع، و از بین بردن غرض دین است، چون اسلام همانطور که مکرر گفته ‏ایم دین عمل است، نه دین حرف، و شریعت کوشش است نه فرض، و مسلمانان به این درجه از انحطاط و سقوط اخلاقى و فرهنگى نرسیدند مگر به خاطر همین که به انجام تشریفات ظاهرى اکتفاء نموده و از روح دین و باطن امر آن بى‏خبر ماندند.

ترجمه المیزان، ج‏2، ص: 353

  • عباس ذوالقدری

تقدیم نوافل ظهر و عصر بر اذان ظهر جایز است یا خیر؟

قول مشهور عدم جواز تقدیم است.

صاحب عروه قائل به جواز است.

از قدما شیخ طوسی و از متاخرین مرحوم خویی فرموده اند: ما قائل به تفصیل هستند که اگر می داند بعد از اذان به خاطر اشتغال به کاری قادر به خواندن نافله ظهر و عصر نخواهد بود،، تقدیم مشروع است و گرنه تقدیم مشروع نیست.

دلیل این مطلب این روایت است:

صحیحه اسماعیل بن جابر:﴿مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ جَابِرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع إِنِّی أَشْتَغِلُ- قَالَ فَاصْنَعْ کَمَا نَصْنَعُ صَلِّ سِتَّ رَکَعَاتٍ- إِذَا کَانَتِ الشَّمْسُ فِی مِثْلِ مَوْضِعِهَا صَلَاةَ الْعَصْرِ- یَعْنِی ارْتِفَاعَ الضُّحَى الْأَکْبَرِ وَ اعْتَدَّ بِهَا مِنَ الزَّوَالِ﴾

وسائل الشیعه (آل البیت)، شیخ حر عاملی، ج4، ص232، باب37 از ابواب مواقیت، حدیث4

  • عباس ذوالقدری

عباس ذوالقدری
سایت قبلی 2baleparvaz.ir
کانال تلگرامی قبلی menbardigital@

امام صادق علیه السلام فرمود: مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ دُعِیَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِیماً فَقِیلَ تَعَلَّمَ لِلَّهِ وَ عَمِلَ لِلَّهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ (الکافی، ج‏1، ص: 36) یعنی: هر که براى خدا علم را بیاموزد و به آن عمل کند و به دیگران بیاموزد در ملکوت آسمانها عظیمش خوانند و گویند: آموخت براى خدا، عمل کرد براى خدا، تعلیم داد براى خدا.

امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود: مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ (نهج البلاغه، حکمت 73)
یعنی: کسی که خود را رهبر و امام مردم قرار داد باید قبل از تعلیم دیگران به تعلیم خود پردازد و پیش از آنکه به زبان تربیت کند، به عمل تعلیم دهد. و آن که خود را تعلیم دهد و ادب کند، به تعلیم و تکریم سزاواراتر است از آن که دیگری را تعلیم دهد و ادب آموزد.